
در حال بارگذاری لطفا صبر کنید ....
خدا حافظ حمیـــــــــــــــــــــــــد!
خاطره ای از حسن رحیم پور ازغدی
بمناسبت سالگرد عملیات کربلای چهار
تقی حیدری
وقتی غواص شهید«حمید رحیم پور»در جبهه بود ،برادرش حسین- که رؤیا های صادقش معروف است- خواب عجیبی می بیند.و صبح، از بسترش نیم خیز می شود و خطاب به اهل خانه می گوید: «حمید درهمین عملیات قطعاً شهید خواهد شد.» همین را می گوید و دو باره می خوابد.ظاهراً می خواسته ادامه ی رؤیا را پیگیری کند! چند روز بعد، برادر بزرگترشان حسن، در عالم رؤیا شهید زارع را می بیند و از او می شنود که حمید شهید شده است.
در آستانه عملیات کربلای 4 حسن خود را به منطقه رساند . حمید را دید و او را از هر نظر «آماده شهادت» ، بلکه «منتظرشهادت» یافت وآنجا معلوم شد خود حمید هم خواب شهادت خودش را دیده است... . حسن هم رؤیای خودش و حسین را به حمید نقل کرد.
در ساحل آبگرفتگی شلمچه، دو برادر لحظاتی با یکدیگر گفتگو کردند. حمید قبل از آن که به آب بیفتد، با همان لحن لطیفش به حسن گفت از این حدیث ها یی که در باره ی شهید هست ،چیزی آماده داری همینجا برایم خرج کنی؟! حسن ولی با لحنی جدی و عاطفی چند حدیث در باره ی مقام شهید برایش خواند و با این جمله تمامش کرد که «همه ی گناهان شهید، با اولین قطره خونش بر زمین می ریزد.» حمید که خود را به طور کاملاً یقینی مخاطب این حدیث ها می دانست با خوشحالی نفس راحتی کشید.
حسن گفت راستی حمید! حتماً می خواهی شهید شوی؟ حمید گفت آره امشب همه ی ما را می زنند ولی شاید گردان های بعدی از پشت سرما بیایند و انشاءالله پیشروی کنند.او به حسن گفت تو همراه ما نیا با گردان دیگری بیا ،چون ما همه شهید خواهیم شد و پدر و مادرمان تحمل دو شهید را ندارند.- مادرشان هم سکته کرده بود وهردو از حالش نگران بودند. -
البته عوامل دیگری آن دو را از هم جدا کرد و حسن در گردان دیگری افتاد.
خورشید، روز سوم دی 65 را به پایان می رساند. غواص ها به همه دنیا و دنیائیان پشت پا می زدند. حسن با تعدای از غواص ها ی دیگرکه یاران او درخیبر و بدر و والفجرهشت بودند، خدا حافظی کرد. ولی گویا می خواست با حمید خدا حافظی ویژه بکند. رؤیای حسین ، رؤیای خودش ، حال عجیب حمید ، سخنان مطمئن او، وضعیت خط ، آمادگی کامل دشمن و ... همه باعث شد که حسن با او به عنوان یک «شهید» وداع کند.
چشمان هردو بی اختیار به هم دوخته شد و یکدیگر را در بغل گرفتند . حسن خیلی سعی کرد که گریه هایش را پنهان کند. ولی حمیدِ تیزهوش از تکان های شانه های حسن فهمید که او گریه می کند . با لحنی خندان و آمیخته با توبیخ به او گفت: «خوبه! بچه ننه بازی در نیار! تو که اهل این قرتی بازی ها نبودی! » این را گفت و در صف دیگر غواصان به آب افتاد...و چشمان حسن غرق تماشای این کوچ عاشقانه شد. هنوز خیلی دور نشده بودند و صدایشان به هم می رسید و هنوز چهره ها قابل تشخیص بود که صف غواصان سیاهپوش در زیر شفق سرخ ،به پشت نیزارها می پیچید. حسن برای آخرین بار با صدای بلند برادرش راصدا زد .حمییییییییییید ! حمید حکمت و حمید رحیم پور هر دو با شنیدن صدای او ، سرشان را به عقب برگرداندند و دو انگشت خود را به نشانه ی پیروزی بالا بردند و با حسن خدا حافظی کردند و در یک صف در میان انبوه نیزار، پنهان شدند.
ساعتی نگذشت که هوا تاریک شد و دشمن از جزیره ی بوارین و نیز از سنگرهای کمین داخل آب غواص ها را به گلوله بست.و کسی نتوانست به ساحل رود خین برسد. گردان های پیاده هم یکی پس از دیگری وارد شدند ولی هیچکدام کاری از پیش نبردند. شهید محبوب و شهید ستوده که هردو فرمانده گردان بودند به همراه تعداد زیادی از نیرو هایشان به شهادت رسیدند .
حسن با فاصله ی کمی از برادرش باه همراه گروهی دیگر به آب افتاد و پیش رفت ولی در همان مسیر زخمی شد ولی آنچه در فکرش نبود ، زخم خودش بود. بیش از هرچیز ازوضعیت عملیات ناراحت بود ،حمید و بسیاری ازیارانش برنگشتند. و تقریباً شهادتشان محرز شد. حسن با فرمانده لشگر (آقای قالیباف) صحبت کرد که بالاخره به خانواده ها چه بگوییم . از اخوی قالیباف هم خبری نبود و سرنوشتش مثل حمید بود. آقای قالیباف گفت فعلاً به خانواده ها در باره ی شهادت یا اسارت بچه ها چیزی نگوییم .چون قراراست به همین زودی عملیاتی در همان منطقه انجام بشود اگر شهید شده باشند جنازه ها را به دست می آوریم و گرنه مطمئن می شویم که اسیر شده اند.
حسن به امیدیه برگشت ،غواص های زخمی و بال و پر شکسته ، و برخی از گردان های عملیات هم درآنجا بودند . با بچه ها، آیه های جنگ و شهادت را می خواند و حال خود شان را مانند زمان صدر اسلام به ویژه روزهای پس از غزوه احد تصویر می کرد. آیات قران واقعاً دل ها را آرامش می داد.
حسن در این فکر بود که اگر پدر و مادرش از حمید پرسیدند چه بگوید ؟ از دوستش که برادر دو شهید بود و در این زمینه تجربه داشت! پرسید که من با چه شیوه ای خبر شهادت حمید را به پدر و مادرم بدهم که برایشان مشکلی پبش نیاید؟. او پاسخ داد که تو باید درجواب سؤال پدر و مادرت فقط «سکوت» کنی . آنها قصه را تا آخرش می خوانند. تو فقط سکوت کن.
حسن با خنده گفت تا من «سکوت» کنم آنها «سکته» را زدند!
البته حسن آقا به خانه نرفت و سر از بیمارستان در آورد. دو هفته پس از کربلای چهار عملیات کربلای 5 شروع شد و جنازه ها بدست نیامد بعد ها معلوم شد رژیم عراق جنازه ی غواص ها را جمع آوری کرده و پس ازفیلمبرداری ونمایش در شهر تنومه به صورت دستجمعی به خاک سپرده است. بالاخره پس از چهار سال پیکر پاک حمید پیدا شد و در مشهد مقدس به خاک سپرده شد.
آخرین بروزرسانی (یکشنبه, 03 مهر 1390 ساعت 13:40)
افزودن نظر
فاطمه (س) اگر مرد بود نبي بود. اگر مرد بود بجاي رسول الله بود.او زني است که عالم به او افتخار دارد.



