
در حال بارگذاری لطفا صبر کنید ....
عطش قدرت
داود الهامى
«برتراند راسل» رياضىدان و فيلسوف نامى و معاصر انگلستانكتابى به نام «قدرت» منتشر كرده كه در حقيقت كالبدشكافىدقيقى از قدرتپرستى و جاهطلبى انسانى، به شمار مىرود. راسل دراين اثرگرانمايه «عطش قدرت» را يكى از مهمترين نيازمنديهاىاصيل انسانى معرفى مىكند و آن را در سلسله نيازمنديهاى بشرى،بزرگترين «فصل مميز انسان و حيوان» تلقى مىنمايد.
وى در همين كتاب مىنويسد:
«ميان انسان و جانوران ديگر تفاوتهاى گوناگونى وجود دارد كهپارهاى عقلى و پارهاى عاطفى است. يكى از تفاوتهاى عاطفى مهماين است كه تمايلات انسان برخلاف جانوران، اساسا بىحد و حصر استو ارضاى كامل آنها ممكن نيست مار «بوآ» وقتى كه خوراكش راخورد، مىخوابد. تا آن كه دوباره گرسنه شود، اگر جانوران ديگرهمين كار را نمىكنند، علتش اين است كه يا خوراكشان كافى نيست،يا از دشمن مىترسند.
انگيزه فعاليتهاى جانوران به استثناى موارد نادر، نيازمنديهاىنخستين است، و از حدودى كه اين نيازها لازم مىآورند، فراترنمىرود.
در مورد انسان قضيه فرق مىكند. البته بخش بزرگى از نژاد بشرناچارند براى بهدست آوردن ضروريات زندگى آنقدر كار كنند كهبراى مقاصد ديگر چندان رمقى در آنها باقى نمىماند ولى آنهائىكه زندگيشان تامين شده باشد به صرف اين دليل دست از كارنمىكشند».
به گفته راسل هنگامى كه خشايارشاه به آتن لشگر كشيد، نه كمبودغذا و نه كمبود پوشاك و نه كمبود زن داشت (1) ، بلكه آن زمان وىبيش از هر زمان ديگر احساس سيرى، بىنيازى، ايمنى، قدرت وتوانائى مىكرد كه در انديشه توسعه قدرت خود و جهانگيرى وجهانگشائى افتاد. همچنين در سبب جوئى علتحرص اسكندر بهجهانگيرى، يورش ناپلئون به روسيه و حمله نادر و يا لشگركشىهاىمحمود غزنوى به هند، شايد نظريه «عطش قدرت» و جنون عظمتياعقيده برترى و غلبه، بيش از هر نظريه اقتصادى و يا روانىديگرى دلپسندتر، قانعكنندهتر و به واقعيت نزديكتر باشد (2) .
آرى به قول «آلفردآدلر»(1895م) (پدر و يار وفادار كودكانزبون و خودكمبين) عطش روحى و كوشش طبيعى و اصيل فرد در زندگى،چيزى جز تلاش، براى رهائى از ضعف و دسترسى به قدرت نيست تاجائى كه براى پارهاى، هنگامى كه شرائط اجازه دهد، دستيابى بهقدرت و جاهطلبى به صورت آزى ديوانهوار و جنونى جهانسوز درمىآيد كه ديگر رعايت هر امر و ارضاى هر نياز ديگرى را،تحتالشعاع خود قرار مىدهد (3) . جانوران به زيستن و توليدمثلقانعند و حال آن كه انسانها ميل به گسترش دارند و حد تمايلاتآنها از اين حيث فقط آنجاست كه تخيلشان آن را ممكن مىداند اگرامكان مىداشت هر انسانى دلش مىخواست كه خدا باشد! از اينجاستكه برخى از طاغيان خيرهسر كه بر مركب غرور و خودخواهى سوارمىشوند، هيچ حد و مرزى را به رسميت نمىشناسند حتى به ادعاىخدائى نيز قانع نيستند، بلكه مىخواهند «خداى خدايان» شوند.
به گفته قرآن مجيد «فرعون» در ابتداء ادعاى الوهيت كرد (4) وبه اين هم قانع نشد، بلكه بزرگترين ادعا را با بدترين تعبيراتمطرح نمود و گفت:
(فقال انا ربكمالاعلى) (5)
«من پروردگاربزرگ شما هستم».
«فرعون» با گردنكشى و عصيان بر پروردگار بر مردم زمان خويشبرترى و استعلا جست و سمبل تاريخى اين خصلت نكوهيده براىنسلهاى آينده بشريت گرديد تا قدرتپرستان و استعلاجويان، اوجقدرت و سرنوشت ذلتبار خود را با چشم بصيرت مشاهده نمايند.
آرى مختصرى از اين ميل در همه نژاد بشر وجود دارد و همين عنصراست كه همكارى اجتماعى را دشوار مىسازد، زيرا هركدام از ماميل داريم كه اين همكارى را به صورت همكارى ميان خدا وپرستندگانش در نظر بياوريم و البته در جاى خدا هم خودمان راقرار مىدهيم، رقابت نياز به سازش و حكومت، ميل به شورش، همراهبا آشوب و خونريزى گاه به گاه، از همينجا برمىخيزد و نياز بهاخلاق و لگام زدن به نفسپرستى بىبند و بار نيز به همين دليلاست (6) .
براى دستيافتن به سعادت و خوشبختى پايدار، انسان به چيزىنياز دارد كه براى انسان امكانپذير نيست فقط خداست كه ازسعادت مطلق بهرهمند است زيرا كه به گفته قرآن مجيد: ملك وملكوت و عزت و شكوه شايسته او است. سلطنتهاى دنيوى راسلطنتهاى ديگر محدود مىسازند، قدرت دنيوى را مرگ پايان مىدهد،كسانى كه از قدرت و شكوه اندكى بهره بردهاند، گمان مىكنند كهاندكى بيشتر دلشان را راضى خواهد كرد ولى اشتباه مىكنند، اينهوسها بىپايان و سيرى ناپذيرند.
پيامبر اكرم(ص) فرمود:
«منهومان لا يشبعان: منهومالعلم ومنهومالمال» (7) .
«دو گرسنه هستند كه سير نمىشوند: گرسنه علمو گرسنه مال».
باز از آن حضرت منقول است كه فرمود:
«و لو ان لابن آدم واديا من ذهب لاحب ان يكون اليه الثانى و لو كان له الثانى لاحب انيكون اليهما الثالث و لا يملا جوف ابن آدم الا التراب» (8) .
«هرگاه از براى فرزند آدم دو بيابان پر از طلاباشد، باز بيابان سومى را مىطلبد و اندرون او را هيچ چيزى پرنمىكند مگر خاك».
از ميان هوسهاى بىپايان انسان، هوسهاى قدرت و شكوه از همهنيرومندترند و لذا خيلى چيزها هستند كه مردم براى خاطر قدرت وشكوه در طلب آن برمىآيند و علم و ثروت را براى دستيافتن بهقدرت طلب مىكنند و چهبسا براى افزايش قدرت از افزايش ثروت دستبردارند و...
عشق به قدرت با آن كه يكى از نيرومندترين انگيزههاى بشرى است،ميان مردم كم و زياد فراوان دارد و انگيزههاى گوناگون آن رامحدود مىسازند و در ميان مردمان ضعيف عشق به قدرت به صورت ميلبه تسليم شدن به رهبر درمىآيد و اين خود دامنه قدرتجوئى افرادجسور را گسترش مىدهد. و اگر اين هوس و ميل باطنى در كسى باعاملى قويتر از خود كنترل نشود، او براى رسيدن به قدرت از هيچتلاشى فروگذار نمىكند و به عنصر خطرناكى تبديل مىگردد.
در روايات جاهطلبى منشا و راس همه بليات شمرده شده. على(ع)فرمود:
«حب النباهه راس كل بليه» (9)
« و در روايت ديگر مىفرمايد:
«آفهالعلماء حبالرياسه» (10)
«آفت علما دوست داشتن رياستاست».
و لذا يكى از شرائط حاكم اسلامى اين است كه نبايد رياستطلبباشد زيرا مقدرات مردم را نمىتوان به دست كسى سپرد كه ازانحراف و طغيان او نمىتوان خاطرجمع شد. امام صادق(ع) فرمود:
«من طلب الرياسه هلك» (11) .
«هركس رياستطلب باشد، هلاكمىشود».
«معمربن خلاد» نزد حضرت ابوالحسن(ع) نام مردى را برد و گفت:
او رياست را دوست دارد، حضرت فرمود:
«ما ذئبان ضاريان فى غنمقد تفرق رعاوها باضر فى دينالمسلم من الرياسه» (12)
بودندو گرگ درنده در ميان گله گوسفندى كه چوپان آن حاضر نباشد،زيانبخشتر از رياست نسبتبه دين مسلمان نيست».
يعنىرياستطلبى از دو گرگ درنده به دين مسلمان بيشتر زيان مىرساند.
در اين روايت امام رياستطلبى را به درندگى گرگ كه به يكگوسفند قانع نبوده، تمام گله را با سبعيت پاره مىكند. تشبيهكرده است. گوئى انسان با زيادهطلبى و تجاوز، نقش حيوان درندهرا در جامعه ايفاء مىكند.
در روايت ديگر آمده است كه امام باقر(ع) فرمود:
« لا تطلبن الرياسه و لا تكن ذئبا و لا تاكل بنا الناس فيفقركالله...» (13)
« واى بر تو اى ربيع طلب رياست مكن و گرگ مباش كه به نام ما مردم را بخورى كه خدا محتاجت كند».
پيامبر اكرم(ص) فرمود:
«فان الرياسه لا تصلح الا لله و لاهلها ومن وضع نفسه فى غير الموضعالذى وضعهالله فيه مقتهالله و مندعا الى نفسه فقال: انا رئيسكم و ليس هو كذلك لم ينظراللهاليه حتى يرجع عما قال و يتوب الىالله مما ادعى» (14) .
«رياست جز براى خدا و اهلش شايسته نيست و هركس خود را دروضعى نهد كه غير آن وضعى كه خدا براى او مقرر داشته، خداونداو را دشمن بدارد و هركس مردم را به سوى خود بخواند و گويد منرئيس شما هستم درحالى كه اين شايستگى را نداشته باشد، خداوند به او نظر نكند تا از آنچه ادعا كرده برگردد و از آنچه گفته،به درگاه خدا توبه كند».
امام سجاد(ع) فرمود:
از رياستطلبى از طريق پيوند دادن خودت باما برحذر باش كه خداوند تو را فرو خواهد گذاشت، برحذر باش ازاين كه به وسيله (وابسته كردن خود به ما) بخواهى نان بخورى كهدر اين صورت خدا فقرت را زياد خواهد كرد.
«اياك ان تتراس بنا فيضعكالله و اياك ان تستاكل بنافيزيدكالله فقرا» (15) .
اين شيوه پيشوايان اسلام است كه نه خود رياستطلب بودهاند و نهاز شيعيان خود چنين خواستهاند و از دادن پست و مقام بهرياستطلبان خوددارى مىكردهاند. پيامبر گرامى اسلام(ص) فرمود:
«انا والله لا نولى هذا العمل احدا ساله او احدا حرصعليه» (16) .
«به خدا سوگند ما كسى را كه خود داوطلب مقام باشدو يا كسى كه حريص بر تصدى مقام باشد، بر اين كار نصبنمىكنيم».
امير مومنان على(ع) در پاسخ «عبدالله بن عباس» كه وساطتكرده بود تا امام استاندارى بصره و كوفه را به «طلحه» و«زبير» واگذار كند، فرمود: «واى بر تو در كوفه و بصره مردممسلمان و اموال آنها موجود است، زمانى كه اين دو نفر متصدىمقام ولايتشدند، مردم نادان را با پول مىخرند و ناتوانان رابا شكنجه و آزار ساكت مىكنند، افراد قوى و نيرومند را با قدرتو نيرو تسليم مىنمايند، من اگر بنا بود در دادن منصب، حسابنفع و ضرر خود را بكنم، معاويه را فرماندار شام مىكردم و تمامنزاعها از بين مىرفت، آرى اگر اين دو نفر به مقام، حريصنبودند، ممكن بود آنها را والى قرار دهم» (17) .
رهبران و پيروان
ميل به «قدرت» دو صورت دارد: آشكار، در رهبران; و پنهان، درپيروان آنها:
وقتى كه مردم با ميل از رهبرى پيروى مىكنند، منظورشان اين استكه آن گروهى كه رهبر در راس آن قرار دارد، قدرت به دستبياورد و احساس مىكنند كه پيروزى رهبر، پيروزى خود آنهاست.
بيشتر مردمان توانائى رهبرى و به پيروزى رساندن گروهشان را درخود نمىبينند و بنابراين سردستهاى را پيدا مىكنند كه به نظرمىآيد از شجاعت و توانائى لازم براى به دست آوردن قدرت بهرهمنداست. به گفته «راسل» حتى در ديانت هم اين تمايل پديدارمىشود.
«نيچه» مسيحيت را متهم مىكرد كه اخلاق بردگى را پرورش مىدهدولى هدف مسيحيت هميشه پيروزى نهائى بوده است: «خوشا به حالضعيفان، زيرا كه زمين را به ميراث خواهند برد» (18) .
آرى نياز به قدرت، موجب مىشود آنهائى كه شانس رهبر شدنندارند، قهرمانى بجويند و بعد تا مرحله اتحاد و فناى در او،به خاطر بقاى خود با او، پيش روند. ضمنا نياز ديگرى در بشربراى تمكين، اطاعت، تسليم، تبعيت، پيروى و تقليد گلهوار، وجوددارد.
اين نياز نيز بشر را به سوى قهرمانجوئى، يا قهرمانسازى سوقمىدهد (19) . اسلام براى تزكيه رهبران و پيروان، از يك طرفرياستطلبى و عشق به قدرت و شكوه را محكوم مىنمايد، از طرفديگر رياستپذيرى ناحق و ميدان دادن به ناشايستگان و پيروىكوركورانه از آنها را به شدت نكوهش مىكند، اين امر كه ناشى ازراحتطلبى و روحيه تسليم و زبونى است، مسحور شدگان دنيا ومرعوب شدگان قدرت را به انگيزه برخوردارى از سفره و خوانيغماى رهبران حاكم به دنبالهروى و تاييد و در نهايت تحكيم وتوسعه سلطه جابرانه ظالمان مىكشاند و اين خود دامنه قدرتجوئىجابران جسور را گسترش مىدهد.
قرآن مجيد صحنهاى از دوزخ را به تصوير مىكشد كه گلهاى از ايندنبالهروهاى سرافكنده، گمراهى خود را با سرسپردگى و اطاعتكوركورانه از رهبران و بزرگان زمان خويش توجيه بيهوده مىكنند:
(و قالوا ربنا انا اطعنا سادتنا و كبرائنافاضلوناالسبيلا) (20) .
«گفتند: پروردگارا، ما از روسا و بزرگانخويش پيروى كرديم و آنها ما را از راه گمراه كردند».
امير مومنان على(ع) مسلمانان را از اطاعت كسانى كه بناحق برآنها حكومت مىكنند، به شدت برحذر مىدارد و مىفرمايد:
«الافالحذر الحذر من طاعه ساداتكم و كبرائكم الذين تكبروا عنحسبهم و ترفعوا فوق نسبهم و القوا الهجينه على ربهم..» (21) .
«زنهار! زنهار! برحذرباشيد از پيروى و اطاعتبزرگترها و روسايي از خودتان كه به واسطه موقعيتخود تكبر مىفروشند و خويشتن را بالاتر از نسب خود مىشمارند و كارهاى نادرست رااز طريق اعتقاد به جبر همچون شيطان به خدا نسبت مىدهند».
امام(ع) به خوبى آگاه است كه اغلب مردم فقط مىخواهند خوب وراحت زندگى كنند و دردسر و مشكلى نداشته باشند، بنابراين خودرا به رنگ محيط درمىآورند و نان را به نرخ روز مىخورند، اينهااز خود تشخيص و تصميم مستقلى ندارند و حركتى جز پيروى ازجريان عمومى و جو حاكم نمىنمايند.
افزودن نظر
فاطمه (س) اگر مرد بود نبي بود. اگر مرد بود بجاي رسول الله بود.او زني است که عالم به او افتخار دارد.



