
در حال بارگذاری لطفا صبر کنید ....
سیره حضرت زهرا سلام الله علیها
فصل اوّل : در بيان ولادت با سعادت حضرت فاطمه عليهاالسّلام
شـيـخ طـوسى در (مصباح ) و اكثر عُلما ذكر كرده اند كه ولادت آن حضرت در روز بيستم مـاه جـُمـادى الا خـر بـوده و گـفـتـه انـد كـه در روز جـمـعـه سـال دوّم از بـعـثـت بـوده و بـعـضـى سـال پـنـجم از بعثت گفته اند و علامه مجلسى رحمه اللّه در (حياة القلوب ) فرموده كه صاحب ( عُدَدْ ) روايت كرده است كه پنج سـال بـعـد از بـعـثـت حـضـرت رسـالت پـنـاه صـلّى اللّه عليه و آله و سلّم حضرت فاطمه عـليـهـا السـّلام از خديجه متولد شد.
كيفيّت حمل خديجه به آن حضرت چنان بود كه روزى حـضـرت رسـول صـلّى اللّه عـليـه و آله و سلّم در ابطح نشسته بود با اميرالمؤمنين عليه السـّلام و عـمـار بـن يـاسـر و مـنـذر بـن ضـحـضـاح و حـمـزه و عـباس و ابوبكر و عمر، ناگاه جـبـرئيـل نـازل شد با صورت اصلى خود و بالهاى خود را گشود تا مشرق و مغرب را پر كـرد و نـدا كـرد آن حـضرت را كه اى محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم خداوند على اعلاتر سـلام مـى رسـانـد و امـر مى نمايد كه چهل شبانه روز از خديجه دورى اختيار كنى ؛ پس آن حضرت چهل روز به خانه خديجه نرفت و روزها روزه مى داشت و شبها تا صباح عبادت مى كـرد و عـمـار را بـه سـوى خـديـجـه فرستاد و گفت : او را بگو كه اى خديجه نيامدن من به سـوى تـو از كراهت و عداوت نيست و ليكن پروردگار من چنين امر كرده است كه تقديرات خود را جـارى سـازد و گـمـان مبر در حق خود جز نيكى و به درستى كه حق تعالى به تو مباهات مـى كـنـد هـر روز چـنـد مـرتـبـه بـا مـلائكـه خـود و بايد هر شب در خانه خود را ببندى و در رخـتـخواب خود بخوابى و من در خانه فاطمه بنت اسد مى باشم تا مدّت وعده الهى منقضى گـردد. و خـديـجـه هـر روز چـنـد نـوبـت از مـفـارقـت آن حـضـرت مـى گـريـسـت و چـون چـهـل روز تـمـام شد جبرئيل بر آن حضرت نازل شد و گفت : اى محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سـلّم خداوند على اعلاتر سلام مى رساند كه مهيّا شو براى تحفه و كرامت من ، پس ناگاه مـيـكـائيل نازل شد و طبقى آورد كه دستمال از سندس بهشت بر روى آن پوشيده بودند و در پـيـش آن حـضرت گذاشت و گفت : پروردگار تو مى فرمايد كه امشب بر اين طعام افطار كن و حضرت اميرالمؤمنين عليه السّلام گفت كه هر شب چون هنگام افطار آن حضرت مى شد مـرا امـر مـى كرد كه در را مى گشودم كه هر كه خواهد بيايد و با آن حضرت افطار نمايد، در ايـن شـب مـرا فـرمـود كـه بـر دَرِ خـانـه بـنـشـيـن و مـگـذار كـسـى داخـل شـود كـه اين طعام بر غير من حرام است ؛ پس چون اراده افطار نمود طبق را گشود و در مـيـان آن طـبق از ميوه هاى بهشت يك خوشه خرما و يك خوشه انگور بود و جامى از آب بهشت ، پـس از آن مـيـوه هـا تـنـاول فـرمـود كـه سـيـر شـد و از آن آب آشـامـيـد تـا سـيـراب شـد و جـبـرئيـل از ابـريـق بـهـشـت آب بـر دسـت مـبـاركـش مـى ريـخـت و مـيـكـائيـل دسـتـش را مـى شـسـت و اسـرافـيـل دسـتـش را از دستمال بهشت پاك مى كرد و طعام باقيمانده با ظرفها به آسمان بالا رفت . و چون حضرت برخاست كه مشغول نماز شود جبرئيل گفت كه در اين وقت نماز ترا جايز نيست (معلوم است كـه مراد نمازهاى نافله و مستحبّى است نه نماز فريضه چه دأب نبى و امام بر آن است كه نـمـاز را مـقـدم بـر افـطـار مـى دارنـد) بـايـد كـه الحـال بـه مـنـزل خـديـجـه روى و بـا او مـضـاجـعـت نـمـائى كـه حـق تـعالى مى خواهد كه در اين شب از نسل تو ذريه اى طيّبه خلق نمايد.
پس آن حضرت متوجّه خانه خديجه شد و خديجه گفت كه من با تنهائى الفت گرفته بودم و چـون شـب مى شد درها را مى بستم و پرده ها را مى آويختم و نماز خود را مى كردم و در جامه خـواب خود مى خوابيدم و چراغ را خاموش مى كردم در اين شب در ميان خواب بودم كه صداى دَرِ خـانـه را شـنـيدم ، پرسيدم كه كيست در را مى كوبد كه به غير محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سـلّم ديـگرى را روا نيست كوبيدن آن ؟ آن حضرت فرمود: اى خديجه ! باز كن در را كـه مـنم محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم چون صداى فرح افزاى آن حضرت را شنيدم از جا جستم و در را گشودم و پيوسته عادت آن حضرت آن بود كه چون اراده خوابيدن مى نمود آب مـى طـلبـيـد و وضـو تـجـديـد مـى كـرد و دو ركـعـت نـمـاز بـه جـا مـى آورد و داخـل رخـتـخـواب مـى شـد و در ايـن شـب مـبـارك سـحـر هـيـچ يـك از ايـنـهـا نـكـرد و تـا داخـل شـد دسـت مرا گرفت و به رختخواب برد و چون از مضاجعت برخاست من نور فاطمه را در شكم خود يافتم .
امّا كيفيت ولادت با سعادت آن حضرت چنان است كه : شـيـخ صـدوق رحـمـه اللّه بـه سند معتبر از مُفَضّل بن عمر روايت كرده است كه گفت : از حـضـرت صـادق عـليـه السـّلام سـؤال كـردم كـه چـگـونـه بـود ولادت حـضـرت فـاطـمـه عـليـهـا السـّلام ؟ حضرت فرمود كه چون خديجه اختيار مزاوجت حضرت رسالت صلّى اللّه عـليـه و آله و سـلّم نـمـود، زنـان مـكـّه از عـداوتـى كـه بـا آن حـضـرت داشـتـنـد از او هجرت نمودند و بر او سلام نمى كردند و نمى گذاشتند كه زنى به نزد او برود، پـس خـديجه را به اين سبب ، وحشتى عظيم عارض شد و ليكن عمده غم و جزع خديجه براى حـضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بود كه مبادا از شدت عداوت ايشان آسيبى به آن حـضـرت بـرسـد. چـون بـه حـضـرت فاطمه عليهاالسّلام حامله شد فاطمه در شكم با او سـخـن مـى گـفـت و مـونـس او بـود و او را صـبـر مـى فرمود ، خديجه اين حالت را از حضرت رسـالت پنهان مى داشت ، پس روزى حضرت داخل شد شنيد كه خديجه سخن مى گويد با شخصى و كسى را نزد او نديد فرمود كه اى خديجه با كه سخن مى گوئى ؟ خديجه گفت : فـرزنـدى كـه در شـكـم مـن است با من سخن مى گويد و مونس من است ! حضرت فرمود كه ايـنـك جـبـرئيـل مـرا خـبـر مـى دهـد كـه ايـن فـرزنـد دخـتـر اسـت و او اسـت نـسـل طـاهـر بـا مـيـمـنـت و بـركـت و حـق تـعـالى نـسـل مـرا از او بـه وجـود خـواهـد آورد، و از نـسـل او امامان و پيشوايان دين به هم خواهند رسيد و حق تعالى بعد از انقضاى وحى ، ايشان را خـليـفـه هـاى خـود خواهد گردانيد در زمين . و پيوسته خديجه در اين حالت بود تا آنكه ولادت جناب فاطمه عليها السّلام نزديك شد چون درد زائيدن در خود احساس كرد به سوى زنـان قـريـش و فـرزنـدان هـاشـم كـس فـرسـتاد كه نزد او حاضر شوند ؛ ايشان در جواب او فرستادند كه فرمان ما نبردى و قبول قول ما نكردى و زن يتيم ابوطالب شدى كه فقير است و مالى ندارد ما به اين سبب به خانه تو نمى آئيم و متوجّه امور تو نمى شويم .
خـديجه چون پيغام ايشان را شنيد بسيار اندوهناك گرديد در اين حالت ناگاه ديد كه چهار زن گندم گون بلند بالا نزد او حاضر شده و به زنان بنى هاشم شبيه بودند، خديجه از ديـدن ايـشـان بـتـرسـيـد ، پـس يـكـى از ايـشـان گـفـت كـه مترس اى خديجه كه ما رسولان پـروردگـاريـم بـه سـوى تو ؛ و ما ظهيران توئيم ، منم ساره زوجه ابراهيم عليه السّلام و دوّم آسـيـه دخـتـر مزاحم است كه رفيق تو خواهد بود در بهشت و سوم مريم دختر عِمران است و چـهـارم كـُلثـوم خـواهـر مـوسـى بن عمران است و حق تعالى ما را فرستاده است كه در وقت ولادت نزد تو باشيم و ترا بر اين حالت معاونت نمائيم . پس يكى از ايشان در جانب راست خـديـجـه نـشـسـت و ديـگـرى در جـانـب چپ و سوم در پيش رو و چهارم در پشت سر، پس حضرت فاطمه عليها السّلام پاك و پاكيزه فرود آمد و چون به زمين رسيد نور او ساطع گرديد به مـرتـبـه اى كـه خانه هاى مكّه را روشن گردانيد و در مشرق و مغرب زمين موضعى نماند مگر آنكه از آن نور روشن شد و ده نفر از حور العين به آن خانه در آمدند و هر يك اِبْريقى و طشتى از بـهـشت در دست داشتند و ابريقهاى ايشان مملو بود از آب كوثر ، پس آن زنى كه در پيش روى خـديـجـه بـود جـنـاب فـاطـمـه عـليـهـا السـّلام را بـرداشـت و بـه آب كـوثـر غـُسـل يـا شست و شو داد و دو جامه سفيدى بيرون آورد كه از شير سفيدتر و از مُشْك و عَنْبَر خـوشـبـوى تـر بود و فاطمه عليها السّلام را در يك جامه از آن پيچيد و جامه ديگر را مقنعه او گردانيد پس او را به سخن در آورد، فاطمه گفت :اَشـْهـَدُ اَنْ لااِلهِ اِلا اللّهُ وَ اَنَّ اَبـي رَسـُولُ اللّهِ سـَيِّدُ الاَنـْبـيـاءِ وَ اَنَّ بَعْلي سَيِّدُ الاَوْصِياءِ وَ وُلْدي سادَةُ الاَسْباطِ. يـعـنـى گـواهـى مـى دهـم بـه يـگـانـگـى خـدا و بـه آنـكـه پـدرم رسـول خـدا سـيـد پـيـغـمبران است و شوهرم سيد اوصياء پيغمبران است و فرزندانم سادات فرزند زاده هاى پيغمبران است .
پـس بـر هـر يك از آن زنان سلام كرد و هر يك را به نام ايشان خواند، پس آن زنان شادى كـردنـد و حـوريان بهشت خندان شدند و يكديگر را بشارت دادند به ولادت آن سيّده زنان عـالمـيـان . و در آسـمـان نور روشنى هويدا شد كه پيشتر چنان نورى مشاهده نكرده بودند، پـس آن زنـان مـقدّسه با خديجه خطاب كردند و گفتند: بگير اين دختر را كه طاهره و مطهّره اسـت پـاكـيـزه و بـا بـركـت اسـت ، حـق تـعـالى بـركـت داده او را و نـسـل او را ، پـس خـديـجـه آن حـضـرت را گـرفـت شـاد و خـوشـحـال و پـسـتان خود را در دهان او گذاشت ، پس فاطمه عليها السّلام در روزى آن قدر نـمـوّ مـى كـرد كـه اطـفـال ديـگـر در مـاهـى نـمـوّ كـنـنـد و در مـاهـى آن قـدر نموّ مى كرد كه اطفال ديگر در سال نموّ كنند.
فـــصـــل دوّم : در بــيـان بـرخـى اسـامـى و القـاب شـريـفـه حضرت فاطمه علیهما السّلام و برخى از فضائل آن بانو
ابـن بـابـويـه به سند معتبر از يونس بن ظبيان روايت كرده است كه حضرت صادق عليه السـّلام فـرمـوده كـه فـاطـمـه عـليـهـا السـّلام را نـُه نـام اسـت نـزد حـق تـعـالى : فـاطـمه عـليـهـا السـّلام و صـديـقـه و مـُباركه و طاهره و زكيّه و راضيه و مرضيّه و مُحدّثه و زهراء. پس حضرت فرمود كه آيا مى دانى كه چيست تفسير فاطمه ؟ يونس گفت ، گفتم : خبر ده مرا از مـعـنـى آن اى سـيّد من ؛ حضرت فرمود : فُطِمَتْ مِنَ الشَّر ؛ يعنى بريده شده است از بديها ، پـس حـضـرت فـرمـود كـه اگـر امـيرالمؤمنين عليه السّلام تزويج نمى نمود او را ، كفوى و نـظـيـرى نـبـود او را بـر روى زمـيـن تـا روز قـيـامـت نـه آدم و نـه آنـهـا كـه بـعـد از او بودند.
عـلامـه مـجـلسـى رحـمـه اللّه در ذيـل تـرجـمـه ايـن حديث فرموده كه (صديقه)به معنى مـعـصـومـه اسـت ، و (مـبـاركـه) يـعـنـى صـاحـب بـركـت در عـلم و فـضـل و كمالات و معجزات و اولاد كرام و (طاهره ) يعنى پاكيزه از صفات نقص و (زكيّه ) يـعـنـى نـمـوّ كـنـنـده در كـمـالات و خيرات و (راضيه ) يعنى راضى به قضاى حق تعالى و (مرضيه ) يعنى پسنديده خدا و دوستان خدا و (محدّثه ) يعنى مَلَك با او سخن مى گفت و (زهـراء) يـعـنى نورانى به نور صُورى و معنوى . و بدان كه اين حديث شريف دلالت كند بـر اينكه اميرالمؤمنين عليه السّلام از جميع پيغمبران و اوصياى ايشان به غير از پيغمبر آخـرالزّمـان افضل مى باشد بلكه بعضى استدلال بر افضليت فاطمه زهرا عليها السّلام بر ايشان نيز كرده اند انتهى .
در احاديث متواتره از طريق خاصّه و عامّه روايت شده است كه آن حضرت را براى اين فاطمه ناميده اند كه حق تعالى او را و شيعيان او را از آتش جهنم بريده است . و روايت شـده كـه از حـضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم پرسيدند كه به چه سبب فاطمه را بتول مى نامى ؟ فرمود: براى آنكه خونى كه زنان ديگر مى بينند او نمى بيند، ديدن خون در دختران پيغمبران ناخوش است .
شـيـخ صـدوق رحـمـه اللّه بـه سـنـد مـعـتـبـر روايـت كـرده اسـت كـه چـون حـضـرت رسـول صـلّى اللّه عـليـه و آله و سـلّم از سـفـرى مـراجـعـت مـى فـرمـود اوّل به خانه حضرت فاطمه عليها السّلام تشريف مى بردند و مدتى مى ماندند و بعد از آن بـه خـانـه زنـان خـود مـى رفـتـنـد ؛ پـس در بـعـضـى از سـفرهاى آن حضرت جناب فاطمه عـليـهـا السـّلام دو دسـتـبند و گلوبند و گوشواره از نقره ساخت و پرده بر دَرِ خانه آويخت ، چـون آن جـنـاب مراجعت فرمود به خانه فاطمه عليها السّلام تشريف برد و اصحاب بر در خـانـه تـوقـف نـمـودنـد چـون حـضـرت داخـل خـانـه شـد و آن حـال را در خانه فاطمه مشاهده فرمود ، غضبناك بيرون رفت و به مسجد درآمد و به نزد منبر نـشـست ، حضرت فاطمه دانست كه حضرت براى زينت ها چنين به غضب آمدند ، پس گردنبند و دست برنجها و گوشواره ها را كند و پرده ها را گشوده و همه را به نزد آن جناب فرستاد و بـه آن شـخص كه آنها را مى برد گفت به حضرت بگو كه دخترت سلام مى رساند و مى گويد اينها را در راه خدا بده . چون آنها را به نزد آن حضرت آوردند سه مرتبه فرمود: كـرد فـاطـمـه آنـچـه را كـه مـى خـواسـتـم پـدرش فـداى او بـاد! دنـيـا از بـراى مـحـمـّد و آل مـحـمـّد نـيـست اگر دنيا در خوبى نزد خدا برابر پشه اى بود خدا در دنيا كافران را شـربـتـى آب نـمـى داد ؛ پـس بـرخـاسـت و بـه خـانـه فـاطـمـه عـليـهـا السـّلام داخل شد.
شـيـخ مـفـيـد و شـيـخ طـوسـى از طـريـق عـامـه روايـت كـرده انـد كـه حـضـرت رسـول خـدا صـلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود كه فاطمه پاره تن من است هر كه او را شاد گـردانـد مرا شاد گردانيده است و هر كه او را آزرده كند مرا آزرده است ، فاطمه عليها السّلام عزيزترين مردم است نزد من . و شـيـخ طوسى از عايشه روايت كرده است كه مى گفت : نديدم احدى را كه در گفتار و سخن شـبـيـه تـر بـاشـد از فاطمه به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم چون فاطمه به نزد آن حضرت مى آمد او را مرحبا مى گفت و دستهاى او را مى بوسيد و در جاى خود مى نشاند، چـون حـضـرت بـه خـانـه فـاطـمـه مـى رفـت بـر مـى خـاسـت و اسـتـقـبـال آن حـضـرت مـى كـرد و مـرحـبـا مـى گـفـت و دسـتـهـاى آن حـضـرت را مـى بوسيد.
قـطـب راونـدى مـُرسـلاً روايت كرده است كه چون حضرت فاطمه عليها السّلام از دنيا رحلت فـرمـود اُمّ اَيْمَن سوگند ياد كرد كه ديگر در مدينه نماند ؛ زيرا كه نمى توانست جاى آن حـضـرت را خـالى بـبـيـنـد پـس، از مـديـنـه مـتـوجـه مـكـه شـد در بـعـضـى از منازل او را تشنگى عظيمى روى داد چون از آب مأيوس شد دست به سوى آسمان دراز كرد و گـفـت : خـداونـدا! مـن خادمه حضرت فاطمه عليها السّلام ام ، آيا مرا از تشنگى هلاك خواهى كرد؟ پس به اعجاز فاطمه عليها السّلام دَلْو آبى از آسمان براى او به زير آمد چون از آن آب بـيـاشـامـيـد تـا هفت سال محتاج به خوردن و آشاميدن نگرديد، مردم او را روزهاى بسيار گرم براى كارها مى فرستادند تشنه نمى شد.
چادر نورانى و مسلمان شدن هشتاد يهودى
ابن شهر آشوب و قطب راوندى روايت كرده اند كه روزى حضرت اميرالمؤمنين عليه السّلام مـحـتـاج بـه قرض شد و چادر حضرت فاطمه عليهاالسّلام را به نزد مرد يهودى كه نامش زيـد بود رهن گذاشت و آن چادر از پشم بود و قدرى از جو به قرض گرفت . پس يهودى آن چـادر را بـه خـانـه بـرد و در حجره گذاشت ، چون شب شد زن يهودى به آن حجره درآمد نـورى از آن چـادر ساطع ديد كه تمام حجره را روشن كرده بود چون زن آن حالت غريب را مـشـاهـده كـرد بـه نـزد شـوهـر خـود رفـت و آنـچـه ديـده بـود نـقـل كـرد، پـس يـهـودى از اسـتـمـاع آن حـالت در تـعـجب شد و فراموش كرده بود كه چادر حـضـرت فـاطـمـه عـليـهـا السـّلام در آن خـانـه اسـت بـه سـرعـت شـتـافـت و داخل آن حجره شد كه ديد شعاع چادر آن خورشيد فلك عِصْمت است كه مانند بَدْر مُنير خانه را روشـن كـرده اسـت ، يـهودى از مشاهده اين حالت تعجبش زياده شد پس يهودى و زنش به خانه خويشان خود دويدند و هشتاد نفر از ايشان را حاضر گردانيدند و از بركت شعاع چادر فاطمه عليها السّلام همگى به نور اسلام منوّر گرديدند.
در (قُرْب الاسناد) به سند معتبر از حضرت امام محمد باقر عليه السّلام روايت كرده است كـه حـضـرت رسـالت صـلّى اللّه عـليـه و آله و سلّم مقرر فرمود كه هر چه خدمت بيرون در بـاشـد از آب و هـيزم و امثال اينها حضرت اميرالمؤمنين عليه السّلام به جا آورد و هر چه خدمت انـدرون خـانـه بـاشـد از آسـيـا كـردن و نـان و طـعـام پـخـتـن و جـاروب كـردن و امثال اينها با حضرت فاطمه عليها السّلام باشد.
ابـن بـابـويـه بـه سـنـد مـعـتبر از حضرت امام حسن عليه السّلام روايت كرده است كه آن حـضـرت فـرمـود كـه در شـب جـمـعـه مـادرم فـاطـمـه عـليـهـا السـّلام در مـحراب خود ايستاده و مشغول بندگى حق تعالى گرديد و پيوسته در ركوع و سجود و قيام و دعا بود و تا صبح طـالع شـد شنيدم كه پيوسته دعا مى كرد از براى مؤمنين و مؤمنات و ايشان را نام مى برد و دعا براى ايشان بسيار مى كرد و از براى خود دعائى نمى كرد، پس گفتم : اى مادر! چرا از بـراى خـود دعـا نـكـردى چـنـانكه از براى ديگران كردى ؟ فرمود: يا بُنَىَّ! الْجارُ ثُمَّ الدّار ؛ اى پسرجان من ! اوّل همسايه را بايد رسيد و آخر خود را.
ثـَعـْلَبـى از حـضـرت صـادق عـليـه السـّلام روايـت كـرده اسـت كـه روزى حـضـرت رسـول صـلّى اللّه عليه و آله و سلّم به خانه فاطمه عليها السّلام در آمد فاطمه را ديد كه جامه پوشيده از جُلهاى شتر و به دستهاى خود آسيا مى گردانيد و در آن حالت فرزند خود را شير مى داد، چون حضرت او را بر آن حالت مشاهده كرد آب از ديده هاى مباركش روان شد و فـرمـود: اى دخـتـر گـرامـى ! تـلخـيـهاى دنيا را امروز بچش براى حلاوتهاى آخرت . پس فاطمه عليها السّلام گفت : يا رسول اللّه ! حمد مى كنم خدا را بر نعمتهاى او و شكر مى كنم خدا را بر كرامتهاى او ؛ پس حق تعالى اين آيه را فرستاد : (وَلَسـَوْفَ يـُعـْطيكَ ربُّكَ فَتَرْضى ) ؛ يعنى حق تعالى در قيامت آن قدر به تو خواهد داد كه راضى شوى .
از حـَسـَن بَصْرى نقل شده كه مى گفت : حضرت فاطمه عليها السّلام عابدترين امت بود و در عـبـادت حـق تـعـالى آن قـدر بـر پـا مـى ايـسـتـاد كـه پـاهـاى مـبـاركـش ورم مـى كـرد. و وقـتى پيغمبر خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به او فرمود چه چيز بـهـتر است از براى زن ؟ فاطمه عليها السّلام گفت : آنكه نبيند مردى را و نبيند مردى او را؛ پـس حـضـرت نـور ديـده خـود را بـه سـيـنـه چـسـبـانـيـد و فـرمـود: (ذُرِّيَّةً بـَعـْضـُه ا مـِنْ بَعْضٍ) .
از (حـليه ابونُعَيْم ) روايت شده كه حضرت فاطمه عليها السّلام آن قدر آسيا گردانيد كه دستهاى مباركش آبله پيدا كرد و از اثر آسيا دستهاى مباركش پينه كرد.
و شـيـخ كـليـنى از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده كه فرمود در روى زمين گياهى اشـرف و پـرمـنـفعت تر از (خرفه ) نيست و او سبزى فاطمه عليها السّلام است پس فرمود: خدا لعنت كند بنى اُميه را كه ناميدند خرفه را به بَقْلَة الحُمَقاء به جهت بغض و عداوتى كه با ما و فاطمه داشتند.
حجاب فاطمه عليها السّلام در برابر مرد نابينا
سـيـد فـضل اللّه راوندى در (نَوادر) روايت كرده از اميرالمؤمنين عليه السّلام كه شخص نـابـيـنـائى اذن خـواسـت از حـضـرت فـاطـمـه عـليـهـا السـّلام كـه داخـل خـانه شود ، فاطمه عليها السّلام خود را از او مستور كرد، پيغمبر خدا صلّى اللّه عليه و آله و سـلّم بـه فـاطـمـه عـليـهـا السـّلام فـرمـود: بـه چـه سـبـب خـود را مـسـتـور كـردى و حال آنكه اين مرد نابينا تو را نمى بيند؟ عرض كرد: اگر او مرا نمى بيند من او را مى بينم ، اگـر در پـرده نـباشم استشمام رايحه مى نمايد. پس حضرت فرمود: شهادت مى دهم كه تو پاره تن من مى باشى . نـيـز روايت كرده كه روزى حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم از اصحاب خود از حقيقت زن سؤال فرمود ، اصحاب گفتند كه زن عورت است ؛ فرمود در چه حالى زن به خدا نـزديـكـتـر اسـت ؟ اصـحـاب جـواب نـتوانستند، چون فاطمه عليها السّلام اين مطلب را شنيد عـرض كرد كه نزديكترين حالات زن به خدا آن است كه ملازم خانه خود باشد و بيرون از خانه نشود. حضرت فرمود: فاطمه پاره تن من است .
اثر (تسبيحات ) حضرت زهرا عليهاالسّلام
مـؤلف گويد: كه فضايل و مناقب آن مخدره زياده از آن است كه در اينجا ذكر شود و ما چون بـنـابـر اخـتـصـار داريـم بـه هـمين قدر اكتفا مى كنيم و بركاتى كه از آن بى بى به ما رسـيـده از جـمـله (تـسـبـيـح) معروف آن حضرت است كه احاديث در فضيلت آن بسيار است و كافى است آن كه هر كه مداومت كند به آن ، شقى و بدعاقبت نمى شود ، و خواندن آن بعد از هـر نـمـازى بـهـتـر است نزد حضرت صادق عليه السّلام از هزار ركعت نمازگزاردن در هر روزى ، و كـيـفـيـت آن عَلَى الاَْشْهَر سى و چهار مرتبه اللّهُ اَكْبَرُ و سى و سه مـرتـبـه اَلْحـَمـْدُللّه و سـى و سه مرتبه سُبْحانَ اللّه است كه مجموع صد مى شود. و ديگر (دعـاى نـور) اسـت كـه آن حـضـرت تـعليم حضرت سلمان رضى اللّه عنه كرده و فرموده اگر مى خواهى در دنيا هرگز ترا تب نگيرد مداومت كن بر آن ، و آن دعا اين است :
بِسْمِ اللّه الرَّحْمنِ الرَّحيم بـِسـْمِ اللّهِ النُّورِ بـِسـْمِ اللّهِ نـُورِ النُّورِ بِسْمِ اللّهِ نُورٌ عَلى نُورٍ بِسْمِ اللّهِ الذَّى هُوَ مُدَبِّرُ الاُمُورِ بِسْمِ اللّهِ الَّذى خَلَقَ النُّورَ مِنَ النُّورِ اَلْحَمْدُ للّهِ الَّذى خَلَقَ النُّورَ مِنَ النُّورِ وَ اَنـْزَلَ النُّو رَعـَلَى الطُّورِ فـى كـِتابٍ مـَسـْطـُورٍ فـى رَقٍّ مـَنـْشـُورٍ بـِقـَدَرٍ مـَقـْدُورٍ عـَلى نـَبـِي مَحْبُورٍ اَلْحَمْدُلِلّهِ الَذى هُوَ بِالْعِزِّ مَذْكُورٌ وَ بِالْفَخْرِ مَشْهُورٌ وَ عَلىَ السَّراءِ وَالضَّرا ء مَشْكُورٌ وَ صَلَّى اللّهُ عَلى سَيِّدِنا مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطّاهِرينَ.
سـلمـان گـفـت چـون از حضرت فاطمه عليها السّلام آموختم آن را به خدا قسم به بيشتر از هزار نفر از اهل مكه و مدينه كه مبتلا به تب بودند آموختم پس همه شفا يافتند به اذن خداى تعالى . و ديگر نماز استغاثه به آن مخدّره (صلوات اللّه عليها) است كه روايت شده هر گاه ترا حاجتى باشد به سوى حق تعالى و سينه ات از آن تنگ شده باشد پـس دو ركـعـت نـمـاز بـكـن و چـون سلام نماز گفتى سه مرتبه تكبير بگو و تسبيح حضرت فاطمه عليها السّلام بخوان پس به سجده برو و صد مرتبه بگو يا مَولاتى يا فاطِمَةُ اَغـيثينى ، پس جانب راست رو را بر زمين گذار و همين را صد مرتبه بگو ، پس به سجده بـرو و هـمـيـن را صد مرتبه بگو ، پس جانب چپ رو را بر زمين گذار و صد مرتبه بگو ، پس باز به سجده برو و صد و ده مرتبه بگو و حاجت خود را ياد كن ، به درستى كه خداوند بر مى آورد آن را انشاء اللّه تعالى .
ديگر محدّث فيض در (خلاصة الاذكار) نقل كرده از حضرت زهرا عليها السّلام روايت است كـه حـضرت رَسُول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بر من وارد شد در وقتى كه رختخواب خود را پـهـن كـرده بـودم و مـى خواستم بخوابم ، فرمود: اى فاطمه ! مخواب مگر بعد از آنكه چهار عمل به جا آورى : ختم قرآن كنى ، و پيغمبران را شفيعان خود گردانى ، و مؤمنين را از خـود خـشـنـود گـردانـى ، و حـج و عـمـره بـكـنـى . ايـن را فـرمـود و داخـل نـمـاز شـد، مـن تـوقـف كـردم تـا نـمـاز خـود را تـمـام كـرد، گـفـتـم : يـا رسـول اللّه صـلّى اللّه عليه و آله و سلّم ! امر فرمودى به چهار چيزى كه من قدرت ندارم در اين وقت آنها را به جا آورم ؛ آن حضرت تبسّم كرد و فرمود: هرگاه بخوانى قُلْ هُوَ اللّهُ را سـه مـرتـبـه ، پـس گـويـا خـتـم قـرآن كـردى و هـرگـاه صـلوات بفرستى بر من و بر پيغمبران پيش از من ، ما شفيعان تو خواهيم بود در روز قيامت و هر گاه استغفار كنى از براى مـؤمـنـين ، پس تمامى ايشان از تو خشنود شوند، و هر گاه بگوئى سبْحانَ اللّهِ وَ الْحَمْدُ للّهِ وَ لا اِلهَ اِلا اللّهُ وَ اللّهُ اَكْبَرُ پس گويا حج و عمره كرده اى .
فـقـيـر گـويـد: شـيـخ مـا در (مـسـتـدرك) فـرمـوده كـه بـعـض مـعـاصـريـن مـا از اهـل سـنـت در كـتـاب (خـلاصـة الكلام فى امرآء البلد الحرام) اين دعا را از بعضی عارفين نقل كرده : اَللّهـُمَّ رَبَّ الْكـَعـْبـَةِ وَبنـيهـا و فاطـمـةَ وَ اَبـيـهـا وَ بـَعـِلهـا وَ بـَنـيـها نـَوِّرْ بـَصـَري وَ بـَصـيرتي وَ سِرّي وَ سَريَرتي و به تحقيق كه به تجربه رسيده اين دعا براى روشنى چشم و هر كه بخواند اين دعا را در وقت سرمه كشيدن حق تعالى نورانى كند چشم او را.
فصل سوّم : در تاريخ وفات آن مجلّله و وصيّتهاى آن حضرت
بدان كه در روز وفات آن حضرت اختلاف بسيار است و اظهر نزد احقر آن است كه وفات آن حـضـرت در سـوم جـُمـادى الا خـره واقع شده چنانكه مختار جمعى از بزرگان علماء است و از بـراى مـن شـواهـدى است بر اين مطلب كه جاى ذكرش نيست. پس بقاى آن حـضـرت بـعد از پدر بزرگوار خود، نود و پنج روز بوده . و اگر چه در روايت معتبر وارد شـده اسـت كـه مـدت مـكـث آن مخدّره بعد از پدر خود در دنيا هفتاد و پنج روز بوده لكن توان وجـهـى بـراى آن ذكـر كـرد بـه بـيـانـى كـه مـقـام ذكـرش در ايـنـجا نيست و لكن خوب است عـمـل شـود بـه هـر دو طـريـق در اقـامـه مـصـيـبـت و عـزاى آن حـضـرت چـنـانـكـه فـعـلاً مـعـمـول اسـت . بـه هـرحـال ؛ بعد از پدر بزرگوار خود در دنيا چندان مكث نكرد و پيوسته نـالان و گـريـان بـود، در آن مـدت قليل آن قدر اذيّت و درد كشيد كه خداى داند و اگر كسى تـأمـّل كند در آن كلمات كه اميرالمؤمنين عليه السّلام بعد از دفن فاطمه عليها السّلام با قـبـر پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم خطاب كرد مى داند كه چه مقدار بوده صدمات آن مظلومه . و از آن كلمات است : سـَتُنَبِّئُكَ اِبْنَتُكَ بِتَظافُرِ اُمَّتِكَ عَلى هَضْمِها فَاحْفِهَا السُّؤ الَ و َاسْتَخْبِرْهَا الْحالَ فـَكـَمْ مـِنْ غـَليـلٍ مُعْتَلَجٍ بِصَدْرِه الَمْ تَجِدْ اِلى بَثِّهِ سَبيلاً وَ سَتَقُولُ وَ يْحَكُمُ اللّهُ وَ هُوَ خَيْرُ الْحاكِمينَ.
حـاصـل عـبـارت آنـكـه امـيـرالمـؤمـنـيـن عـليـه السـّلام بـا رسـول خـدا صـلّى اللّه عـليـه و آله و سـلّم مـى گـويد: و به زودى خبر خواهد داد ترا دختر تـو بـه مـعـاونت و يارى كردن امت تو يكديگر را بر غصب حق من و ظلم كردن در حق او، پس از او بـپـرس احـوال را چه بسيار غمها و دردهاى سوزنده كه در سينه فاطمه عليها السّلام بر روى هـم نـشـسـتـه بـود كـه بـه كـسى اظهار نمى توانست كرد و به زودى همه را به شما عرض خواهد كرد و خدا از براى او حكم خواهد كرد و او بهترين حكم كنندگان است .
ابـن بـابـويـه بـه سـنـد مـعـتـبـر روايـت كرده است كه (بَكّائُون) يعنى بسيار گريه كـنـنـدگـان پـنج نفر بودند: آدم و يعقوب و يوسف و فاطمه بنت محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و على بْن الحُسين صَلَواتُ اللّه عَلَيْهم اَجْمَعين .
امـا آدم پـس در مـفـارقـت بـهشت آن قدر گريست كه به روى و خَدّ او اثر گريه مانند دو نهر مانده بود ؛ و اما يعقوب پس بر مفارقت يوسف آن قدر گريست كه نابينا شد تا آنكه گفتند بـه او : بـه خـدا سوگند كه پيوسته ياد مى كنى يوسف را تا آنكه خود را مريض و بدنت را از غـصـّه گـداخـتـه كـنـى يا هلاك شوى ؛ اما يوسف پس آن قدر در مفارقت يـعـقـوب گـريـسـت تـا آنكه اهل زندانى كه يوسف در آنجا محبوس بود از گريه او متأذى شـدنـد و گـفتند به او كه يا در شب گريه كن و روز ساكت باش تا ما آرام بگيريم يا در روز گـريـه كـن و در شـب سـاكـت بـاش ، پس با ايشان صلح كرد كه در يكى از آن دو وقت گـريـه كـنـد و در ديـگـرى سـاكـت باشد ؛ و اما فاطمه عليها السّلام پس آنقدر گريست بر وفـات رسـول خـدا صـلّى اللّه عـليـه و آله و سلّم كـه اهـل مـديـنـه از گريه او متأذى شدند و گفتند به او كه ما را آزار كردى از بسيارى گريه خود ، پس آن حضرت مى رفت به مقبره شهداى احد و آنچه مى خواست مى گريست و به سوى مـديـنـه بـرمـى گـشـت ؛ و امـا عـلى بـن الحسين عليهم السّلام پس بر مصيبت پدر خود بيست سال گريست و به روايتى چهل سال و هرگز طعام نزد او نگذاشتند كه گريه نكند و هرگز آبـى نـيـاشاميد كه نگريد تا آنكه يكى از آزاد كرده هاى آن حضرت گفت : فداى تو شوم يـابـن رسـول اللّه ! مـى تـرسـم كـه خـود را از گـريـه هـلاك كـنى ، حضرت فرمود كه (شـكايت مى كنم مصيبت و اندوه خود را به سوى خدا و مى دانم از خدا آنچه شما نمى دانيد) همانا من هرگز به ياد نمى آورم شهادت فرزندان فاطمه را مگر آنكه گريه در گلوى من مى گيرد.
شـيـخ طـوسـى بـه سـنـد مـعتبر از ابن عباس روايت كرده است كه چون هنگام وفات حضرت رسـول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم شد آن قدر گريست كه آب ديده اش بر محاسن مباركش جـارى شـد گـفتند: يا رسول اللّه ! سبب گريه شما چيست ؟ فرمود: گريه مى كنم براى فـرزنـدان خـود و آنچه نسبت به ايشان خواهند كرد بَدانِ امّت من بعد از من ، گويا مى بينم فـاطـمه دختر خود را بر او ستم كرده باشند بعد از من و او ندا كند كه يا ابَتاه ، و احدى از امـت مـن او را اعـانـت نـكـنـد؛ چـون فـاطـمـه عـليـها السّلام اين سخن را شنيد گريست ، حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود كه گريه مكن اى دختر من ، فاطمه عليها السّلام گفت : گريه نمى كنم براى آنچه بعد از تو با من خواهند كرد و ليكن مى گريم از مفارقت تـو يـا رسـول اللّه صـلّى اللّه عليه و آله و سلّم . حضرت فرمود كه بشارت باد ترا اى دخـتـر مـن كـه زود بـه مـن مـلحـق خـواهـى شـد و تـو اول كـسـى خـواهـى بـود كـه از اهل بيت من به من ملحق مى شود.
در كـتـاب ( روضـة الواعـظـيـن ) و غـيره روايت كرده اند كه حضرت فاطمه عليها السّلام را مرض شديدى عارض شد و تا چهل روز ممتد شد چون دانست موت خود را اُمّ اَيْمَن و اَسماء بنت عُمَيسْ را طلبيد و فرستاد ايشان را كه حضرت اميرالمؤمنين عليه السّلام را حاضر سازند ، چون حضرت اميرالمؤمنين عليه السّلام حاضر شد گفت : اى پسر عم ! از آسمان خبر فوت من به من رسيد و من در جناح سفر آخرتم ترا وصيت مى كنم به چيزى چند كه در خاطر دارم . حـضـرت فـرمـود: آنـچـه خـواهـى وصـيـّت كـن اى دخـتـر رسـول خـدا صـلّى اللّه عـليـه و آله و سلّم پس بر بالين آن حضرت نشست و هر كه را در آن خـانـه بـود بـيرون كردند. پس فرمود كه اى پسر عم ! هرگز مرا دروغگو و خائن نيافتى و از روزى كـه بـا مـن معاشرت نموده اى مخالفت تو نكرده ام . حضرت فرمود كه معاذ اللّه تـو داناترى به خدا و نيكوكارتر و پرهيزكارتر و كريم تر و از خدا ترسانترى از آنكه تـرا سـرزنـش كنم به مخالفت خود و بر من بسيار گران است مفارقت تو و ليكن مرگ امرى اسـت كـه چـاره از آن نـيـسـت ، بـه خـدا سـوگـنـد كـه تـازه كـردى بـر مـن مـصـيـبـت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را و عظيم شد وفات تو بر من ، پس مى گويم : اِنّ ا للّه وَ اِنـّا اِلَيـْهِ راجِعُون براى مصيبتى كه بسيار درد آورنده است مرا و چه بسيار مرا و چه بـسيار سوزنده و به حزن آورنده است مرا، به خدا سوگند كه اين مصيبتى است كه تسلى دهـنـده نـدارد ورَزيـّه اى اسـت كـه هـيـچ چـيـز عـوض آن نـمـى تـوانـد شـد ؛ پـس سـاعتى هر دو گـريـسـتـنـد ، پس اميرالمؤمنين عليه السّلام سر حضرت فاطمه عليه السّلام را ساعتى بـه دامـن گـرفت و آن حضرت را به سينه خود چسبانيد فرمود كه هر چه مى خواهى وصيّت بـكن كه آنچه فرمائى به عمل مى آورم و امر ترا بر امر خود اختيار مى كنم ؛ پس فاطمه عـليـهـا السـّلام گـفـت كـه خـدا تـرا جـزاى خـيـر دهـد اى پـسـر عـم رسـول خـدا صـلّى اللّه عـليـه و آله و سلّم ، وصـيـّت مـى كـنـم تـرا اول كه بعد از من اُمامه را به عقد خود درآورى ؛ زيرا كه مردان را چاره از زن گرفتن نيست او براى فرزندان من مِثْل من است . پس گفت كه براى من نعشى قرار ده زيرا كه ملائكه را ديـدم كه صورت نعش براى من ساختند. حضرت فرمود كه وصف آن را براى من بيان كن ؛ پـس وصـف آن را بـيـان كـرد و حـضـرت از بـراى او درسـت كـرد و اول نـعشى كه در زمين ساختند آن بود. پس گفت كه باز وصيّت مى كنم ترا كه نگذارى بـر جـنـازه مـن حـاضـر شـوند يكى از آنهائى كه بر من ستم كردند و حق مرا گرفتند ؛ چه ايـشـان دشـمـن مـن و دشـمـن رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم اند و نگذارى كه احدى از ايـشـان و اتـبـاع ايشان بر من نماز كنند و مرا در شب دفن كنى در وقتى كه ديده ها در خواب باشد.
در (كـشـف الغـمـّه) و غـيـر آن روايـت كرده اند كه چون وفات حضرت فاطمه عليها السّلام نـزديـك شـد اَسـْمـآء بـنـت عـُمـَيـْس را فـرمـود كـه آبـى بـيـاور كـه من وضو بسازم ، پس وضـو سـاخـت و بـه روايـتـى غـسـل كـرد نـيـكـوتـريـن غـسـلهـا و بـوى خوش طلبيد و خود را خـوشـبـو گـردانـيـد و جـامـه هـاى نـو طـلبـيـد و پـوشـيـد و فـرمـود كـه اى اسـمـاء ! جـبـرئيـل در وقت وفات پدرم چهل درهم كافور آورد از بهشت ، حضرت آن را سه قسمت كرد يـك حـصـّه بـراى خـود گـذاشـت و يـكـى از بـراى من و يكى از براى على عليه السّلام ، آن كـافـور را بـيـاور كـه مرا به آن حنوط كنند چون كافور را آورد فرمود كه نزديك سر من بـگـذار پـس پـاى خـود را بـه قبله كرد و خوابيد و جامه بر روى خود كشيد و فرمود كه اى اسماء ! ساعتى صبر كن بعد از آن مرا بخوان اگر جواب نگويم على عليه السّلام را طلب كـن ، بدان كه من به پدر خود ملحق گرديده ام ! اسماء ساعتى انتظار كشيد بعد از آن ، آن حـضـرت را نـدا كـرد و صـدائى نـشـنـيـد ، پـس گـفـت : اى دخـتـر مصطفى ! اى دختر بهترين فـرزنـدان آدم ! اى دخـتـر بهترين كسى كه بر روى زمين راه رفته است ! اى دختر آن كسى كه در شب معراج به مرتبه (قابَ قَوْسَيْن اَوْ اَدْنى) رسيده است ! چون جواب نشنيد جامه را از روى مـبـاركـش برداشت ديد كه مرغ روحش به رياض جنّات پرواز كرده است پس بر روى آن حـضـرت افـتـاد آن حـضـرت را مـى بـوسـيـد و مـى گـفـت : چـون بـه خـدمـت حضرت رسـول صـلّى اللّه عـليـه و آله و سلّم بـرسـى سـلام اسـماء بنت عُمَيْس را به آن حضرت بـرسـان ؛ در ايـن حـال حـضـرت امـام حـسـن و امـام حـسين عليهما السّلام از در در آمدند و گفتند : اى اسماء ! مادر ما ، در اين وقت چرا به خواب رفته است ؟ اسماء گفت : مادر شـمـا بـه خـواب نـرفـتـه و ليـكـن بـه رحـمـت رب الاربـاب واصـل گـرديده است ؛ پس حضرت امام حسن عليه السّلام خود را بر روى آن حضرت افكند و روى انـورش را مـى بـوسـيـد و مـى گـفت : اى مادر ! با من سخن بگو پيش از آنكه روحم از بـدن مـفـارقت كند و حضرت امام حسين عليه السّلام بر روى پايش افتاد و مى بوسيد آن را و مـى گـفـت : اى مادر ! منم فرزند تو حسين ، با من سخن بگو پيش از آنكه دلم شكافته شود و از دنـيـا مـفـارقـت كـنـم ؛ پـس اسـمـاء گـفـت : اى دو جـگـر گـوشـه رسـول خـدا صـلّى اللّه عليه و آله و سلّم ! برويد و پدر بزرگوار خود را خبر كنيد و خبر وفـات مـادر خـود را بـه او بـرسـانـيـد ؛ پـس ايـشـان بيرون رفتند چون نزديك به مسجد رسـيـدنـد صـدا بـه گـريـه بـلنـد كـردنـد ؛ پـس صـحـابـه بـه اسـتـقـبـال ايـشـان دويـدنـد گـفـتـنـد : سـبـب گـريـه شـمـا چـيـسـت ، اى فـرزنـدان رسـول خـدا صـلّى اللّه عـليـه و آله و سلّم حق تعالى هرگز ديده شما را گريان نگرداند ، مـگر جاى جدّ خود را خالى ديده ايد گريان گرديده ايد از شوق ملاقات او ؟ گفتند: مادر ما از دنيا مفارقت كرده ، چون حضرت اميرالمؤمنين عليه السّلام اين خبر وحشت اثر را شنيد بر روى در افـتـاد و غـش كـرد ، پـس آب بـر آن حـضـرت ريـخـتـنـد تـا بـه حال آمد . يعنى هر اجتماعى از دو دوست ، آخر به جدائى منتهى مى شود و هر مصيبتى كه غير از جدائى و مـرگ اسـت ، انـدك اسـت و رفـتـن فـاطـمـه بـعـد از حـضـرت رسـالت پـيـش مـن دليل است بر آنكه هيچ دوستى باقى نمى ماند.
و مـوافـق روايـت (روضة الواعظين) چون خبر وفات حضرت فاطمه عليها السّلام در مدينه مـنـتـشـر گرديد و مردان و زنان همه گريان شدند در مصيبت آن حضرت و شيون از خانه هاى مدينه بلند شد ، زنان و مردان به سوى خانه آن حضرت دويدند . زنان بنى هاشم در خانه آن حـضـرت جـمـع شـدنـد نـزديـك شـد كه از صداى شيون ايشان ، مدينه به لرزه در آيد و ايـشـان مـى گـفـتـنـد : اى سـيّده و اى خاتون زنان ! اى دختر پيغمبر آخر الزّمان ! مردم فوج فوج به تعزيه به سوى حضرت اميرالمؤمنين عليه السّلام مى آمدند ، آن حضرت نشسته بـود و حسنَيْن در پيش آن حضرت نشسته بودند و مى گريستند و مردم از گريه ايشان مى گـريـسـتند. امّ كلثوم به نزد قبر حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم آمد وَ غَلَبَها نـَشـيـجُها و گفت : يا ابتاه ، يا رسول اللّه ! امروز مصيبت تو بر ما تازه شد و امروز تو از دنيا رفتى ، دختر خود را به سوى خود بردى .
مـردم جـمـع شـده بـودنـد و گـريـه مى كردند و انتظار بيرون آمدن جنازه مى كشيدند ، پس ابـوذر بـيـرون آمـد و گـفـت : بـيـرون آوردن جنازه به تأخير افتاد ؛ پس مردم متفرق شدند و بـرگـشـتـنـد ، چـون پاسى از شب گذشت و ديده ها به خواب رفت جنازه را بيرون آوردند حـضـرت امـيـرالمـؤمـنـيـن و حـسـن و حـسـيـن عـليـهـمـا السـّلام و عـمـّار و مـِقـداد و عـقـيـل و زُبـيـر و ابـوذر و سـَلمان و بُرَيْده و گروهى از بنى هاشم و خواصّ آن حضرت بر حـضـرت فاطمه عليها السّلام نماز كردند و در همان شب او را دفن كردند. حضرت امير عليه السـّلام بـر دور قـبـر آن حضرت هفت قبر ديگر ساخت كه ندانند قبر آن حضرت كدام است . و بـه روايـتـى ديـگـر ، چـهـل قـبـر ديگر را آب پاشيد كه قبر آن مظلومه در ميان آنها مشتبه بـاشـد ، و به روايت ديگر قبر آن حضرت را با زمين هموار كرد كه علامت قبر معلوم نباشد. ايـنـهـا بـراى آن بـود كـه عـيـن مـوضـع قـبـر آن حـضـرت را ندانند و بر قبر او نماز نكنند و خـيـال نـبش قبر آن حضرت را به خاطر نگذرانند و به اين سبب در موضع قبر آن حضرت اخـتـلاف واقـع شـده اسـت . بـعـضـى گـفـتـه انـد كه در بقيع است نزديك قبور ائمه بقيع عـليـهـمـا السّلام و بعضى گفته اند ما بين قبر حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و مـنـبـر آن حـضـرت مـدفـون اسـت ؛ زيـرا كـه حـضـرت رسـول صـلّى اللّه عـليـه و آله و سلّم فرمودند : مابين قبر من و منبر من باغى است از باغهاى بـهـشـت و مـنـبـر مـن بر درى است از درهاى بهشت . و بعضى گفته اند كه آن حـضـرت را در خـانـه خـود دفن كردند و اين اَصَحّ اقوال است چنانكه روايت صحيحه بر آن دلالت مى كند. ابـن شـهـر آشـوب و ديـگـران روايـت كـرده انـد كـه چـون آن حضرت را خواستند كه در قبر گـذارنـد دو دسـت از مـيـان قـبـر پـيـدا شـد شـبـيـه بـه دسـتـهـاى رسـول خـدا صـلّى اللّه عـليـه و آله و سـلّم و آن حـضـرت را گـرفـت بـه قـبـر برد.
شـيـخ طـوسـى و كـُليـنـى بـه سـنـدهـاى مـعـتـبـر از حـضرت امام زين العابدين و امام حسين عليهما السّلام روايت كرده اند كه چون حضرت فاطمه عليها السّلام بيمار شد وصيّت نمود بـه حـضـرت امـيـرالمـؤمـنـيـن عـليـه السـّلام كـه كـتـمـان كـنـد بـيـمـارى او را و مردم را بر احـوال او مـطـلع نـگـردانـد و اعـلام نـكـنـد احدى را بـه مـرض او ؛ پـس حـضـرت بـه وصيّت او عمل نموده خود متوجّه بيماردارى او بود و اسماء بنت عُمَيْس آن حضرت را در اين امور معاونت مـى كـرد و در ايـن مـدت احـوال او را پنهان مى داشتند از مردم ، چون نزديك وفات آن حضرت شـد وصـيـّت فـرمـود كـه حـضـرت امـيـرالمـؤمـنـيـن عـليـه السـّلام خـود مـتـوجـه غـسـل و تـكفين او شود و در شب او را دفن نمايد و قبرش را هموار كند ؛ پس حضرت اميرالمؤمنين عـليـه السـّلام خود متوجّه غسل و تكفين و امور او گرديد و او را در شب دفن كرد و اثر قبر او را مـحـو نـمـود و چـون خـاك قبر آن حضرت را با دست خود فشاند حزن و اندوه آن حضرت هيجان كـرد آب ديـده هـاى مـبـاركش بر روى انورش جارى شد و رو به قبر حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله و سلّم گردانيد و گفت : اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا رَسُولَ اللّهِ سلام از من بر تو باد و از جـانـب دختر و حبيبه تو و نور ديده تو و زيارت كننده تو كه به زيارت تو آمده است و در مـيـان خـاك در عـرصـه تـو خـوابـيـده حـق تـعـالى او را در مـيـان اهـل بـيـت اخـتـيـار كـرد كـه زود بـه تـو مـلحـق گـردد ، و كـم شـد يـا رسـول اللّه از بـرگـزيده تو صبر من و ضعيف شد از مفارقت بهترين زنان قوّت من و ليكن بـا صـبـر كـردن در مـصيبت تو و تاب آوردن اندوه مفارقت تو گنجايش دارد كه در اين مصيبت صـبـر كـنـم به تحقيق كه ترا با دست خود در قبر گذاشتم بعد از آنكه جان مقدس تو در مـيـان سـيـنـه و نـَحـْر مـن جـارى شـد و بـه دسـت خـود ديـده تـرا پـوشـانـيدم و امور ترا خود مـتـكـفـل شـدم ، بـلى در كـتـاب خـدا هـسـت آنـكـه قـبـول بـايـد كـرد بـهـتـريـن قـبـول كـردنها و بايد گفت : اِنّا للّه و َاِنّا اِلَيْهِ راجِعُونَ امانت خود را به خود برگردانيدى و گروگان خود را از من باز گرفتى و حضرت زهرا را از من ربودى ، چه بسيار قبيح است آسـمـان سبز و زمين گردآلود در نظر من يا رسول اللّه . اندوه من هميشه خواهد بود و شبهاى مـن بـه بـيـدارى خـواهـد گـذشت ، اين اندوه از من به در نخواهد رفت تا آنكه حق تعالى از بـراى مـن اخـتـيار كند آن خانه اى را كه اكنون تو در آنجا مقيمى ، در دلم جراحتى است چرك آورنـده و در سـيـنـه ام انـدوهـى است از جا به درآورنده و چه بسيار زود جدائى افتاد ميان ما و به سوى خدا شكايت مى كنم حال خود را و به زودى خبر خواهد داد ترا دختر تو به معاونت و يـارى كـردن امـت تـو يـكـديـگـر را بـر غـصـب حـق من و ظلم كردن در حق او ، پس از او بپرس احـوال را چـه بـسـيـار غـمـهـا در سـيـنه او بر روى هم نشسته بود كه به كسى اظهار نمى تـوانـسـت كـرد و بـه زودى هـمـه را بـه تـو خـواهـد گـفـت و خـدا از بـراى او حـكم خواهد كرد و او بـهـتـريـن حـكـم كـنـنـدگـان اسـت . سـلام بـر تـو بـاد يـا رسـول اللّه سـلام وداع كـنـنـده اى كـه از مـواصـلت مـلال به هم نرسانيده باشد و از روى دشمنى مفارقت ننمايد ، اگر از نزد قبر تو بروم از ملالت نيست و اگر نزد قبر تو اقامت نمايم از بدگمانى من نيست به آن ثوابهائى كه خدا وعـده داده اسـت صـبـر كنندگان را و صبر مبارك و نيكوتر است و اگر نبود غلبه آن جماعتى كـه بـر مـا مـسـتـولى گرديده اند هر آينه اقامت نزد قبر ترا بر خود لازم مى دانستم و نزد ضـريـح تـو مـعـتـكـف مـى گـرديدم و هر آينه فرياد به ناله بر مى داشتم مانند فريادِ زن فرزند مرده در اين مصيبت بزرگ پس خداى مى بيند و مى داند كه دختر ترا پنهان دفن مى كـنـم از تـرس دشـمـنـان او و حـقّتش را غصب كردند به قهر و ميراثش را منع كردند علانيه و حـال آنـكـه از زمـان تـو مـدّتـى نـگـذشـتـه بـود و نـام تـو كهنه نشده بود ، پس به سوى تو شكايت مى كنم يا رسول اللّه و در اطاعت تو تسلّى نيكو هست پس صلوات خدا بر او و بر تو باد و رحمت خدا و بركات او.
عـلامـه مـجـلسى از (مصباح الانوار) نقل كرده و او از حضرت صادق عليه السّلام از پدران بـزرگـوار خود كه چون اميرالمؤمنين عليه السّلام حضرت فاطمه عليها السّلام را در قبر گذاشت گفت :
بـِسـْمِ اللّهِ الرَّحـْمـنِ الرَّحـيمِ بِسْمِ اللّهِ و َبِاللّهِ وَ عَلى مِلَّةِ رَسُولِ اللّهِ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِاللّهِ صـلّى اللّه عـليـه وآله و سلّم سَلَّمْتُكِ اَيَّتُهَا الصِّدّيقَةُ اِلى مَنْ هُوَ اَوْلى بِكِ مِنّي وَ رَضيتُ لَكِ بـِما رَضـِىَ اللّهُ تـَعالى لَكِ؛ پـس تـلاوت فرمود : (مِنْه ا خَلَقْناكُمْ و َفيه ا نُعيدُكُمْ و َمِنْه ا نُخْرِجُكُمْ تارَةً اُخْرى .)
پـس چـون خـاك بر او ريخت امر فرمود كه آب بر آن ريختند پس نشست نزد قبر آن حضرت بـا چـشـم گـريان و دل محزون و بريان ، پس عباس عموى آن حضرت دستش را گرفت و از سر قبر او ببرد.
شـيـخ شـهـيـد رحمه اللّه در مزار (دروس) فرموده كه مستحب است زيارت حضرت فاطمه دخـتـر رسـول خـدا صـلّى اللّه عـليـه و آله و سلّم و زوجـه امـيـرالمـؤمـنـيـن و مـادر حـسن و حسين عليهما السّلام . و روايت شده كه آن مخدّره فرمود خبر داد مرا پدر بزرگوارم كه هر كه بر او و بـر مـن سـه روز سـلام كـند حق تعالى بهشت را بر او واجب گرداند. گفتند به حضرت فـاطـمـه عـليـهـا السـّلام كـه آيا در حيات شما ؟ فرمود بلى ، و همچنين است بعد از ممات ما . و هـرگـاه زائر خـواسـت آن حـضـرت را زيـارت كـند در سه موضع زيارت كند : در خانه آن حـضـرت و در روضـه و در بـقـيـع . ولادت آن حـضـرت واقـع شـد پـنـج سـال بـعـد از مـبـعـث ، و به رحمت خدا واصل شد بعد از پدر بزرگوار خود قريب به صد روز انتهى .
عـلامـه مـجـلسـى فـرمـوده : سـيـد بن طاوس ( عليه الرحمة ) روايت كرده است كه هر كه آن حضرت را زيارت كند به اين زيارت كه بگويد: اَلسَّلامُ عـَلَيـْكِ يا سـَيِّدَةَ نـِسـاءِ العـالَمـيـن اَلسَّلامُ عَلَيْكِ يا والِدَةَ الْحُجُجِ عَلَى النّاسِ اَجْمَعين َ، اَلسَّلامُ عَلَيْكِ اَيَّتُهَا الْمَظْلوُمَةُ الْمَمْنوُعَةُ حَقُّه . پـس بـگـويـد: اَللّهـُمَّ صـَلِّ عـَلى اَمـَتـِكَ و َابـْنـَةِ نـَبـِيِّكَ وَ زَوْجـَةِ وَصـِىِّ نـَبـِيِّكـَ صَلوةً تَزْلفُها فَوْقَ زُلْفى عِبادِكَ الْمُكْرَمينَ مِنْ اَهْلِ السَّمواتِ و َاَهْلِ الارَضَينَ.
پـس طـلب آمـرزش كـنـد از خـدا، حـقّ تـعـالى گـنـاهـان او را بـيـامـرزد و او را داخل بهشت كند. و اين زيارت مختصر معتبرى است و همه وقت مى توان كردن . مـؤ لف گـويد: كه ما در كتاب (مفاتيح ) و (هدية الزّايرين) ثواب زيارت و اختلاف در قـبـر آن حـضرت و كيفيت زيارت آن مظلومه را ذكر كرده ايم و در اين مختصر به همين قدر اكتفا مى كنيم .
بدان كه آن حضرت را چهار اولاد بوده امام حسن و امام حُسين و زينب كبرى و زينب صغرى كه مـُكـَنـّات اسـت بـه ام ـّكـلثـوم (سلام اللّه عليهم اجمعين) و فرزندى را حامله بوده كه او را پـيـغـمـبـر صـلّى اللّه عـليـه و آله و سلّم مـُحـسـن نـامـيـده بـود و بـعـد از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم آن طفل را سقط فرمود . شيخ صدوق فرموده : در معنى حديث نبوى صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كه به اميرالمؤمنين عليه السّلام فرمود: اِنَّ لَكَ كَنْزا فِى الْجَنَّةِ وَ اَنْتَ ذُوقَرْنَيْها شنيدم كه از بعضی مشايخ خود كه مى فرمود : اين گنجى كه پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرموده به اميرالمؤمـنين عليه السّلام كه در بهشت دارد، اين همان (مُحسن ) است كه به واسطه فشار دَرِ خانه سِقط شد.
آخرین بروزرسانی (جمعه, 01 مهر 1390 ساعت 20:35)
افزودن نظر
فاطمه (س) اگر مرد بود نبي بود. اگر مرد بود بجاي رسول الله بود.او زني است که عالم به او افتخار دارد.



