
در حال بارگذاری لطفا صبر کنید ....
آيا آدم مرتكب معصيت شد؟
سرگذشت آدم و ابليس بارها در قرآن آمده است، ولى در هر مورد آميخته با نكتههاى تازهاى است، نخست از پيمان آدم با خدا سخن مىگويد، مىفرمايد: ما از آدم قبلا عهد و پيمان گرفته بوديم ولى او فراموش كرد و بر سر پيمانش محكم نايستاد. "وَ لَقَدْ عَهِدْنا إِلى آدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِيَ وَ لَمْ نَجِد لَهُ عَزْماً"
در اينكه منظور از اين عهد، كدام عهد است، بعضى گفتهاند فرمان خدا دائر به نزديك نشدن به درخت ممنوع است، روايات متعددى نيز اين تفسير را تاييد مىكند.
در حالى كه بعضى از مفسران احتمالات ديگرى دادهاند كه آنها را نيز شاخ و برگ اين معنى مىتوان شمرد، مانند اخطار خداوند به آدم كه شيطان دشمن سرسخت او است و از او نبايد پيروى كند.
و اما" نسيان" در اينجا مسلما به معنى فراموشى مطلق نيست، زيرا در فراموشى مطلق عتاب و ملامتى وجود ندارد، بلكه يا به معنى ترك كردن است همانگونه كه در تعبيرات روزمره به كسى كه به عهد خودش وفا نكرده مىگوئيم گويا عهد خود را فراموش كردى، يعنى درك كردن تو همانند يك فرد فراموشكار است، و يا به معنى فراموشكاريهايى است كه به خاطر كم توجهى و به اصطلاح" ترك تحفظ" پيدا مىشود.و منظور از" عزم" در اينجا تصميم و اراده محكمى است كه انسان را در برابر وسوسههاى نيرومند شيطان حفظ كند.
به هر حال بدون شك آدم، مرتكب گناهى نشد بلكه تنها ترك اولايى از او سر زد، يا به تعبير ديگر دوران سكونت آدم در بهشت دوران تكليف نبود، بلكه يك دوران آزمايشى براى آماده شدن جهت زندگى در دنيا و پذيرش مسئوليت تكاليف بود، بخصوص اينكه نهى خداوند در اينجا جنبه ارشادى داشته، زيرا به او فرموده بود كه اگر از درخت ممنوع بخورى حتما گرفتار زحمت فراوان خواهى شد.سپس به بخش ديگر اين داستان اشاره كرده مىگويد: به خاطر بياوريد هنگامى كه به فرشتگان گفتيم: براى آدم سجده كنيد، آنها نيز همگى سجده كردند جز ابليس كه امتناع ورزيد." وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ أَبى"
و از اينجا به خوبى مقام با عظمت آدم روشن مىشود، آدمى كه مسجود فرشتگان بود و مورد احترام اين مخلوقات بزرگ پروردگار، ضمنا عداوت ابليس با او از نخستين گام آشكار مىگردد، كه او هرگز سر تعظيم در برابر عظمت آدم فرود نياورد.شك نيست كه سجده به معنى پرستش مخصوص خدا است، و غير از خدا هيچكس و هيچ چيز نمىتواند معبود باشد، بنا بر اين سجده فرشتگان در برابر خدا بود، منتهى بخاطر آفرينش اين موجود با عظمت كه:
شايسته ستايش آن آفريدگارى است كارد چنين دلآويز نقشى ز ماء و طينى
و يا سجده در اينجا به معنى خضوع و تواضع است.
به هر حال ما در اين موقع به آدم اخطار كرديم و"گفتيم: اى آدم با اين برنامه مسجل شد كه ابليس دشمن تو و همسر تو است، مواظب باشيد مبادا شما را از بهشت بيرون كند كه به درد و رنج خواهى افتاد "فَقُلْنا يا آدَمُ إِنَّ هذا عَدُوٌّ لَكَ وَ لِزَوْجِكَ فَلا يُخْرِجَنَّكُما مِنَ الْجَنَّةِ فَتَشْقى"
روشن است كه" جنت" در اينجا به معنى بهشت جاويدان سراى ديگر نيست كه آن يك نقطه تكاملى است و بيرون آمدن و بازگشت به عقب در آن امكان ندارد، اين جنت باغى بوده است داراى همه چيز از باغهاى اين جهان كه به لطف پروردگار ناراحتى در آن وجود نداشته، و لذا خداوند به آدم اخطار مىكند كه اگر از اين نقطه امن و امان بيرون بروى به دردسر خواهى افتاد.
در اينجا سؤالى پيش مىآيد كه چرا خداوند نخست روى سخن را به هر دو يعنى آدم و حوا كرده و فرمود: فَلا يُخْرِجَنَّكُما مِنَ الْجَنَّةِ (شيطان شما دو نفر را از بهشت بيرون نكند) ولى نتيجه بيرون آمدن را به صورت مفرد در مورد آدم گفته، مىگويد:" فتشقى":" تو اى آدم به درد و رنج خواهى افتاد".
اين اختلاف تعبير ممكن است اشاره به اين نكته باشد كه درد و رنجها در درجه اول متوجه آدم بود و حتى او وظيفه داشت كه مشكلات همسرش حوا را نيز به دوش كشد و چنين بوده مسئوليت مردان از همان آغاز كار! يا اينكه: چون عهد و پيمان از آغاز متوجه آدم بوده، نقطه پايان نيز متوجه او شده است.
سپس خداوند آسايش بهشت و درد و رنج محيط بيرون آن را براى آدم چنين شرح مىدهد" تو در اينجا گرسنه نخواهى شد و برهنه نمىشوى" " إِنَّ لَكَ أَلَّا تَجُوعَ فِيها وَ لا تَعْرى"
و تو در آن تشنه نخواهى شد و آفتاب سوزان آزارت نمىدهد" "وَ أَنَّكَ لا تَظْمَؤُا فِيها وَ لا تَضْحى""
در اينجا سؤالى براى مفسران مطرح شده و آن اينكه چرا در اين آيات تشنگى با تابش آفتاب، و گرسنگى با برهنگى ذكر شده، در حالى كه معمولا تشنگى را با گرسنگى همراه مىآورند؟
در پاسخ اين سؤال چنين گفتهاند كه ميان" تشنگى" و" تابش آفتاب" پيوند انكارناپذيرى است، (" تضحى" از ماده" ضحى" به معنى تابش آفتاب بدون حجاب ابر و مانند آن است)
و اما جمع ميان گرسنگى و برهنگى ممكن است بخاطر اين باشد كه گرسنگى نيز نوعى از برهنگى درون از غذا است! (بهتر اين است كه گفته شود اين دو- برهنگى و گرسنگى- دو نشانه مشخص فقر است كه معمولا با هم آورده مىشوند)
به هر حال در اين دو آيه به چهار نياز اصلى و ابتدايى انسان يعنى نياز به غذا و آب و لباس و مسكن (پوشش در مقابل آفتاب) اشاره شده است، تامين اين نيازمنديها در بهشت بخاطر وفور نعمت بوده است و در واقع ذكر اين امور توضيحى است براى آنچه در جمله" فتشقى" (به زحمت خواهى افتاد) آمده است.اما با اين همه شيطان كمر عداوت و دشمنى را با آدم بسته بود، به همين دليل آرام ننشست و" شروع به وسوسه آدم كرد و گفت اى آدم! آيا درخت عمر جاويدان را بتو نشان بدهم كه هر كس از ميوه آن بخورد هميشه زنده خواهد بود، آيا راه رسيدن به حكومت و سلطنت هميشگى را مىخواهى بدانى"؟! (فَوَسْوَسَ إِلَيْهِ الشَّيْطانُ قالَ يا آدَمُ هَلْ أَدُلُّكَ عَلى شَجَرَةِ الْخُلْدِ وَ مُلْكٍ لا يَبْلى)
"وسوسه" در اصل به معنى صداى بسيار آهسته است، سپس به خطور مطالب بد و افكار بىاساس به ذهن گفته شده، اعم اينكه از درون خود انسان بجوشد و يا كسى از بيرون عامل آن شود.
در واقع شيطان حساب كرد تمايل آدم به چيست و به اينجا رسيد كه او تمايل به زندگى جاويدان و رسيدن به قدرت بىزوال دارد، لذا براى كشاندن او به مخالفت فرمان پروردگار از اين دو عامل استفاده كرد، و به تعبير ديگر همانگونه كه خداوند به آدم وعده داد كه اگر شيطان را از خود دور سازى هميشه در بهشت مشمول نعمتهاى پروردگارت خواهى بود، شيطان نيز در وسوسههايش انگشت روى همين نقطه گذارد، آرى هميشه شيطانها در آغاز برنامههاى خود را از همان راههايى شروع مىكنند كه رهبران راه حق شروع كردهاند، ولى چيزى نمىگذرد كه آن را به انحراف مىكشانند، و جاذبه راه حق را وسيله براى رسيدن به بيراههها قرار مىدهند.
سرانجام آنچه نمىبايست بشود شدو آدم و حوا هر دو از درخت ممنوع خوردند، و به دنبال آن لباسهاى بهشتى از اندامشان فرو ريخت و اعضايشان آشكار گشت (فَأَكَلا مِنْها فَبَدَتْ لَهُما سَوْآتُهُما).
هنگامى كه آدم و حوا چنين ديدند بلافاصله" از برگهاى درختان بهشتى براى پوشاندن اندام خود استفاده كردند "(وَ طَفِقا يَخْصِفانِ عَلَيْهِما مِنْ وَرَقِ الْجَنَّةِ)
آرى عاقبت" آدم پروردگارش را عصيان كرد و از پاداش او محروم ماند" (وَ عَصى آدَمُ رَبَّهُ فَغَوى)
"غوى" از ماده" غى" گرفته شده كه به معنى كارى جاهلانه است كه از اعتقاد نادرستى سرچشمه مىگيرد، و چون در اينجا آدم بخاطر گمانى كه از گفته شيطان براى او پيدا شده بود ناآگاهانه از شجره ممنوع خورد از آن تعبير به" غوى" شده است.
بعضى از مفسران" غوى" را بمعنى جهل و نادانى ناشى از غفلت و بعضى بمعنى محروميت و بعضى بمعنى فساد در زندگى گرفتهاند.
به هر حال" غى" نقطه مقابل رشد است، رشد آن است كه انسان از طريقی برود و به مقصد برسد اما" غى" آن است كه از رسيدن به مقصود باز ماند.
ولى از آنجا كه آدم ذاتا پاك و مؤمن بود و در طريق رضاى خدا گام برمىداشت، و اين خطا كه بر اثر وسوسه شيطان دامن او را گرفت جنبه استثنايى داشت، خداوند او را از رحمت خود براى هميشه دور نساخت، بلكه" بعد از اين ماجرا پروردگارش او را برگزيد و توبهاش را پذيرا شد و هدايتش كرد" (ثُمَّ اجْتَباهُ رَبُّهُ فَتابَ عَلَيْهِ وَ هَدى)
گرچه عصيان در عرف امروز معمولا به معنى گناه مىآيد ولى در لغت به معنى خارج شدن از اطاعت و فرمان است (اعم از اينكه اين فرمان يك فرمان وجوبى باشد يا مستحبّ) بنا بر اين به كار رفتن كلمه عصيان، لزوما به معنى ترك واجب يا ارتكاب حرام نيست، بلكه مىتواند ترك يك امر مستحبّ يا ارتكاب مكروه باشد.
از اين گذشته گاهى" امر و نهى" جنبه ارشادى دارد، همانند امر و نهى طبيب كه به بيمار دستور مىدهد فلان دوا را بخور و از فلان غذاى نامناسب پرهيز كن، شك نيست كه اگر بيمار مخالفت دستور طبيب كند تنها به خود ضرر مىزند چرا كه ارشاد و راهنمايى طبيب را ناديده گرفته است.
خداوند نيز به آدم فرموده بود از ميوه درخت ممنوع مخور كه اگر بخورى از بهشت بيرون خواهى رفت و در زمين گرفتار درد و رنج فراوان خواهى شد، او مخالفت اين فرمان ارشادى كرد، و نتيجهاش را نيز ديد.
اين سخن مخصوصا با توجه به اينكه دوران توقف آدم در بهشت دوران آزمايش بود نه دوران تكليف، مفهوم روشنترى به خود مىگيرد.
از اين گذشته عصيان و گناه گاه جنبه مطلق دارد يعنى براى همه بدون استثناء گناه است، مانند دروغ گفتن و ظلم كردن و اموال حرام خوردن، و گاه جنبه نسبى دارد يعنى كارى است، كه اگر از يك نفر سر بزند نه تنها گناه نيست بلكه گاه نسبت به او يك عمل مطلوب و شايسته است، اما اگر از ديگرى سر بزند با مقايسه به مقام او كار نامناسبى است.فى المثل براى ساختن يك بيمارستان از مردم تقاضاى كمك مىشود، شخص كارگرى مزد يك روزش را كه گاه چند تومان بيشتر نيست مىدهد، اين عمل نسبت به او ايثار و حسنه است و كاملا مطلوب، اما اگر يك ثروتمند اين مقدار كمك كند، نه تنها اين عمل نسبت به او پسنديده نيست بلكه گاه درخور ملامت و مذمت و نكوهش نيز هست، با اينكه از نظر اصولى نه تنها كار حرامى نكرده بلكه ظاهرا مختصر كمكى نيز به كار خير نموده است.
اين همان است كه مىگوئيم: حسنات الأبرار سيئات المقربين (حسنات نيكان گناهان مقربان است).
و نيز اين همان چيزى است كه به عنوان ترك اولى معروف شده است و ما از آن به عنوان" گناه نسبى" ياد مىكنيم، كه نه گناه است و نه مخالف مقام عصمت.
در احاديث اسلامى نيز احيانا اطلاق معصيت بر مخالفت مستحبات شده است:
در حديثى از امام باقر ع مىخوانيم كه در باره نمازهاى نافله روزانه فرمود:" اينها همه مستحبّ است و واجب نيست ... و هر كس آن را ترك كند معصيت كرده زيرا مستحبّ است انسان هنگامى كه كار خيرى را انجام مىدهد كارش تداوم داشته باشد".
هيچ پيامبرى مرتكب گناه نمىشود، و مقام پيشوايى خلق به شخص گناهكار، واگذار نخواهد شد، و مىدانيم كه آدم از پيامبران الهى بود، بنا بر اين آنچه در اين آيات ذكر شده مانند پارهاى از تعبيرات ديگر كه درباره ساير پيامبران در قرآن آمده است كه نسبت عصيان به آنها داده شده، همگى به معنى" عصيان نسبى" و" ترك اولى" است، نه گناه مطلق.
نهى آدم از" شجره ممنوعه" نيز يك نهى تحريمى نبود بلكه يك ترك اولى بود، ولى با توجه به موقعيت آدم با اهميت تلقى شد و ارتكاب مخالفت با اين نهى (هر چند نهى كراهتى بود) موجب چنان مؤاخذه و مجازاتى از طرف خدا گرديد.
اين احتمال نيز از طرف بعضى از مفسران داده شده است كه نهى آدم از شجره ممنوعه" نهى ارشادى" بود، نه نهى مولوى توضيح اينكه: گاهى خداوند از چيزى نهى مىكند به عنوان اينكه صاحب اختيار انسان و مولاى او است، و اطاعت فرمانش بر هر انسانى لازم است، چنين نهى را" نهى مولوى" نامند، اماگاهى از چيزى نهى مىكند، تنها به خاطر اين كه به انسان بگويد ارتكاب اين عمل اثر نامطلوبى براى او دارد، درست همانند نهى طبيب از غذاهاى مضر و زيانبخش، شك نيست اگر بيمار مخالفت دستور طبيب را كند، نه توهينى به او كرده و نه مخالفتى با شخص او نموده است، بلكه ارشاد و راهنمايى او را ناديده گرفته و خود را به زحمت انداخته است.
در مورد داستان آدم نيز خداوند به او فرموده بود كه خوردن از شجره ممنوعه نتيجهاش بيرون رفتن از بهشت و افتادن در زحمت و رنج است، اين يك ارشاد است، نه فرمان، و به اين ترتيب آدم تنها مخالفت نهى ارشادى كرد، نه عصيان و گناه واقعى.
ولى تفسير اول صحيحتر به نظر مىرسد زيرا نهى ارشادى، احتياج به آمرزش و غفران ندارد، در حالى كه آدم- همانطور كه در آيه بعد مىخوانيم- از خداوند تقاضاى غفران و آمرزش كرد، به علاوه دوران بهشت همانطور كه در جلد اول در ذيل آيات مربوط به آدم گفتيم، يك دوران تعليماتى براى آدم محسوب مىشد، دوران آشنايى با تكاليف و امر و نهى پروردگار، دوران شناختن دوست از دشمن و دوران ديدن نتيجه عصيان، و مخالفت فرمان خدا، و قبول وسوسههاى شيطان، و مىدانيم كه نهى ارشادى در حقيقت تكليف نيست و مسئوليت نمىآورد.
گرچه كلمه" نهى" و" عصيان" همه در بدو نظر به معنى گناه مطلق و حقيقى است ولى با توجه به مساله عصمت انبياء كه با دليل عقلى و نقلى ثابت شده، تمام اين تعبيرها، حمل بر" گناه نسبى" مىشود، و اين موضوع با توجه به عظمت مقام آدم و ساير انبياء زياد دور از ظاهر لفظ نيست.
منابع:(علم الکتاب )
تفسیر نمونه : سوره اعراف آیات 25- 1
تفسیرنمونه :سوره طه آیات 115-122 و سوره اعراف آیات 19-22
افزودن نظر
فاطمه (س) اگر مرد بود نبي بود. اگر مرد بود بجاي رسول الله بود.او زني است که عالم به او افتخار دارد.


